خرید بک لینک

هو

نمایش خیابانی

انشای دختر متولد 84

نوشته مهدی صالحیار

هرگونه استفاده از این متن منوط به کسب مجوز کتبی از نویسنده می باشد.

ارتباط پیامکی: 09148928992

شروع:

/یک پیاده رو- داداش با کوله ای در پشت در حال حرکت است و دختر دنبال می کند/

دختر یه دیقه وایسا دادشی.

داداش ولم کن. برو خونه... نیا دنبالم.

دختر کجا میری خب؟

داداش کجا دارم برم؟ میرم ترمینال...

دختر خب من غلط کردم. برگرد.

داداش تموش کن. نمی خواد خودتو توجیه کنی.

دختر آخه تقصیر توئه که منو دست انداختی. و الا من که منظوری نداشتم.

داداش من تورو دست انداختم؟ تو از من سوال کردی منم جواب نوشتم برات

دختر داد نزن. تو خیابون زشته.

داداش به کسی ربطی نداره. خواهرمی خب.

دختر میگن دعوای خونوادگیشون رو آوردن توی خیابون.

داداش دعوای خونوادگی نیس. بحث درس و مشق توئه.

دختر اصل من غلط کردم ازت خواستم برام انشا بنویسی. بیا برگردیم خونه.

داداش آقایون، خانوما... این آبجی ما، یه سوال آورده که براش یه انشا بنویسیم. منم برا شنوشتم، این خانوم برده تو مدرسه خونده. به گفته خودش، همکلاسیا بهش خندیدن و معلم هم بهش نمره زیر ده داده. همین... فکر نکنید مشکل ما خونوادگیه ها. بیشتر یه مشکل مدرسه ایه.... خب، من به همه گفتم مشکل رو. دیگه نگران آبروت نباش. برگرد خونه.

دختر چرا نگفتی اینجاش رو که جواب دادنت کاملا گمراه کننده بوده و نامربوط؟

داداش باز گفتیا...کجاش نامربوطه؟ سوال این خواهر ما این بوده که محورهای مقاومت چیه. منم چی جواب دادم بنظرتون؟ من گفتم، مقاومت اسم یه ابزار الکتریکیه که باعث میشه جریان الکتریکی محدود بشه و ولتاژ برق مناسب بشه. آقا مگه مقاومت تعریفش غیر اینه؟

دختر اگه اینم باشه، معلممون رو عصبی کردو بچه ها رو خندوند.

داداش یا اطلاعات من که رشته ام برق بوده غلطه یا معلم و همکلاسیای تو تو رو دست انداختن.

دختر کسی منو دست ننداخته. اگه تو بعنوان داداش مهربونم این کارو نکرده باشی.

داداش باز میگه من دستش انداختم. خدایا....

/مادر با یک چمدان بزرگ وارد می شود/

مادر سلام خدمت همه این اهالی که اینجا جمع شدن و نظاره گر مشاجره این برادرو خواهر بر سر موضوع انشای این دختره هستن. خسته نباشید واقعا.

دختر مامان، شما کجا میرید؟

داداش باربندیل کردی؟ قهر ؟ به این سادگی؟

مادر وقتی یه دونه پسر و یه دونه دخترت، سر یک انشای ساده، آبشون تو یه جوب نمیره، منِ مادر چکار می تونم بکنم.

دختر حالا نمیشه شما قهر نکنید؟

مادر من قهر نیستم.

داداش پس کجا میرید با این چمدون؟

مادر عزیزم، این چمدون روخودم بستم براتون، تا برسیم به یک موضوع اساسی، بنام محورهای مقاومت.

دختر مامان؟؟؟ حالتون خوبه؟

مادر بله دخترم... پسرم... چمدون رو باز کن و قابل عکس و لباسهای پدربزرگ خدابیامرزت رو تنت کن.

داداش برای چی مامان؟

مادر سوال نکن. فقط بگو چشم.

دختر برای چی اخه؟ اونم همچین جایی؟

مادر تو هم سوال نکن. قصه مادرها همیشه برای بچه ها خوشاینده. خصوصا قصه های پندآموز...که برا یهمه خوبه. منم میخوام قصه هایی از تاریخ و سرگذشت خودمون بگم تا پیش این جماعت بزرگوار، شیرین قصه ها رو بچشیم. پسرم شروع کن...

/داداش سبیل می گذارد و لباس نظامی شاهنشاهی تن می کند و در قاب عکس قرار می گیرد. مادر و دختر حجاب با روسری دوره شاهنشاهی می بندند/

دختر مامان مطمئنی این کارا مربوطه به موضوع انشامه؟

مادر مربوطه. نترس... این بابابزرگته. جد بزرگ... بااون سبیلها و یال و کوپالش ملت ازش حساب می بردند.

دختر چه باابهته.

مادر پس چی؟ یادمه بابابزرگ که توی ارتش بود خیلی از خودش اسم در کرده بود. کلی سرباز زیر دستش داشت. یه ارتش بود و بابابزرگت. همین یه راه رفتن خالی خالیش رو سربازها و نظامی های زیر دستش ازش حساب می بردن. صدای چکمه هاش نظامی مو به تنشون سیخ می کرد. یه چیز می گم یه چیز می شنوی ها.

دختر شما دیده بودین مگه مامان؟

مادر نه. ولی تعریفش رو از همه شنیده بودیم. اواخر انقلاب بود و نزدیکیهای پیروزی، جد بزرگ یه فکس از مرکز دریافت میکنه.

داداش /نقش پدربزرگ را بازی می کند. فکس را می خواند/ وای خدای من...

مادر بابابزرگ اینجوریش رو نبین که سخت و خشک و اخمو بود. خیلی دل رئوف و باخدایی داشت.می فهمی؟

دختر چه جالب.

داداش وای خدای من...

مادر چی شده بابا؟

داداش دستور از مرکزه. باید بریم تو خیابون قیام رو بخوابونیم.

دختر رفت؟

داداش دارم میرم خب... ارتش؟ به خط... تانکها به خط...

دختر تانک؟

مادر بابابزرگ با ارتش و تانک و توپ و تفنک خیابونها رو بست. میشه گفت بابابزرگ تنها چیزی بد که تو چنته دولت شاه بود.

داداش من چیز توی جنته بودم؟

مادر آخرین تیر.

داداش من تیرم؟

دختر چه با هیجان.

داداش به چه چیزهایی تشبیه می کنند آدمو. سربازها به خط... هر جنبنده ای رو نشونه می گیرید. تانکها هر حرکتی رو نشونه بگیرن. انگشتها رو ماشه. دستها تو دگمه پرتاب توپ... همه نگاه به دست من... پایین بیاد... بزنید.

/مادر به دختر کفن می پوشاند بهمراه چندنفر دیگ از تماشاگران. داداش در وسط صحنه و مادر در نقطه مقابل دیگر قرار می گیرد/

مادر بابابزرگ؟

داداش چیه مامان؟

مادر گفتم بابابزرگ. تو توی نقش بابابزرگی... باابهت و اخمو.

داداش چیه مامان؟

مادر من دخترتم بابا.

داداش آها... چیه دخترم...

مادر کجا میری بابا؟

داداش برام ماموریت دادن دخترم. برو خونه. شهر شلوغه.

مادر بابا همه دوستام و همسایه ها بیرونن.

داداش برای چی؟

مادر رفتن تظاهرات.

داداش بیجا... برو خونه... شهر شلوغه. نبینمت بیرون... گروهان من... دارن وارد خیابون. هرکی رو برگردونه با من طرفه. چشمتون به جلو باشه. اماده آتش....

مادر داری چکار می کنی؟

داداش تو که هنوز اینجایی دختر؟

مادر من دخترت نیستم.

داداش چی؟ چی شد به این زودی قهر کردی؟

مادر من دخترت نیستم. وجدانتم.

داداش نفهمیدم. چه وجدانی؟

مادر بازی در بازیه. الان من نقش وجدانت رو میرم.

داداش من چکار کنم؟

مادر تو همون بابابزرگ کلنل هستی. به صدای وجدانت گوش کن.

دادش گوش می کنم. گروهان آماده اید؟

دختر اون جلو رو ببینید. ارتش صف بسته.

مادر اون مردم فقیر که چیزی برای از دست دادن ندارن. می خوای به خاک و خون بکشیشون؟

داداش من مامورم و معذور.

دختر همه یکصدا...پیش میریم.

مادر اونا مثل بابا و مامان و خواهر و برادرهای خودتن.

داداش بهتره متفرق شید و من این چیزها حالیم نیست.

دختر اتحادتون رواز دست ندید.

مادر خوب نگاهشون کن. همه شون چیزی می خوان که شاید نیازهای تو هم هست. خواسته های توئه.

داداش من خواسته ای ندارم. متفرق شید.. تا سه میشمارم و شلیک می کنم.

دختر دست های همو بگیرید. به هم حلقه بشید.

مادر تو برادرشونی. اونا فقط برای ظلم پا شدن. مگه خودت نمی گفتی این حکومت یه جو عدالت سرش نمیشه؟

داداش من کی گفتم؟ 3...

مادر تو خلوت خودت. یادت بیار...

دختر برادر ارتشی...

داداش یادم نیس. 2...

مادر چشماتو باز کن... حقیقت رو ببین. طرف مردمت باش نه حکومت.

داداش نمی خام الان فکر کنم. 1.... آتش

دختر برادر ارتشی... چرا برادر کشی؟

داداش شلیک کنید...

مادر نکن این کار رو... کسی دوس نداره برادر خواهراشو بکشه.

دادش چرا کسی حرف گوش نمی کنه؟

مادر چون گروهان تو هم دلشون با مردمه.

داداش با مردمه؟ بیجا.

مادر یه نگاه بکن به مردم؟

داداش خب...نگاه کردم.

مادر ببین... اون دختره. اون دوستاشن. اون مردم بیگناهن. پر و جوون... حقشون رو می خوان فقط.

داداش دخترم؟... دخترم.. تواینجا چکار می کنی.

دختر بابا می دونستم شما شلیک نمی کنید به ما.

داداش من قطعا به دخترم شلیک نمی کنم. دستم بشکنه بمیرم اون روزی که بخوم این کار رو بکنم.

دختر بابا این ها همه دختر پسرهای شمان... می دونستم شما مهربونید.

داداش ولی تو نباید میومدی اینجا...

دختر من و بقیه هیچ فرقی باهم نداریم بابا

داداش ازونجا که من آدم اخمویی هستم کمربندمو باید باز کنم دخترمو تنبیه کنم.

مادر ولی این کار رو نکردی. تو رفتی تو جمع تظاهرات کنندگان.

داداش آها... تسلیم شدم.

/تفنگش را زمین می گذارد/

دختر بابا تفنگتون رو بگیرید.

/دختر تفنگ را می دهد/

داداش چکار می کنی؟ پره.

دختر شما کنار مایید بابا.

داداش من در کنار شمام.

مادر بابابزرگت در کنار همه بود.

دختر ارتش برای ملت بود. و پابه پای مردم پیش رفت.

دادش من پا به پای مردم پیش رفتم.

مادر بابات پا به پای ملت پیش رفت.

دختر بابابزرگم خیلی محبوب شد.

/ داداش در قاب قرار می گیرد/

مادر خیلی ها دوست داشتند. حتی سالهای بعد انقلاب بااینکه بازنشسته شده بود باز مهربونیش رو کسی یادش نرفت. تو محله و خیابون و شهر همه ازش به نیکی یاد می کردن. نه بخاطر سی سال خدمت تو ارتش، بلکه بخاطر همون شجاعتهای پایان خدمتش که انقلاب رو پیروز کرد.

دختر عالیه مامان من می تونم یه چیز هایی بنویسم الان.

/صدای عبور هواپیماها نشیده میشود و صدای انفجار/

دختر وای صدای چیه؟

مادر جنگ.

دختر هواپیما جنگیه؟

مادر عراقین. دارن بمبارون می کنند.

دختر باید پناه بگیریم مامان.

مادر تو چیزیت نمیشه. زمان جنگ تو و برادرت رو بدنیا نیاورده بودم.

دختر خودت چی؟ پناه بگیر تا چیزیت نشه.

مادر زندگی سختی داشتیم تو جنگ. تا اینکه بابات تصمیم گرفت بره جنگ.

/ داداش از چمدان لباس دیگری برداشته و سپس در قاب با لباس بسیجی می ایستد/

دختر بابا چقد جوونه... الهی....

داداش نخند. سنگین باش دخترم.

دختر چشم بابایی.

مادر فک نکن اینکه میگیم یکی میره جنگ به این آسونیه ها.

دختر پس چطوریه؟

/داداش در تیپ بابا بیرون می آید. مادر باردار است/

داداش خب... مامان من میرم جبهه.

دختر مامان نه... تو بابایی... اینم زنته.

داداش آها...بازی در بازیه... ای زن... من میرم جبهه.

مادر از صبح با این شکم وایسادم تو صف نفت و نونوایی. تو کجا میری با این وضع؟

داداش چقد اینقد غذا خوردی که شکمت بالا اومده ای زن؟

مادر چی میگی واس خودت؟ مثلا باردارم ها.

داداش ئه؟ واقعا؟

دختر مامان منم یا داداش؟

مادر تو که مال 84 هستی. داداشته.

داداش ئه؟ منم؟ چه جوری اون تو جا شدم؟

دختر الهیی. چقد ناز.

مادر تو شوهری... بابای این بچه ای...

داداش آها... خب من میرم جبهه ای زن.

مادر الان؟ وقتی این بچه تو شکممه؟ وقتی سه ساعت باید وایسم تو نوبت نفت؟ سه ساعتم وایسم تو نوبت نون؟

دختر نفت رو می خای چیکار مامان؟

مادر عقل دهه هشتادی به اینا قد نمیده که ما اون موقع ها بخاری نفتی داشتیم.

داداش ولی جبهه واجبتره زن. اگه دفاع نکنیم نفت و نون به کارمون نمیاد زن.

مادر حالا کی برمی گردی؟

داداش با خداست. راهیم کن زن.

دختر مامان قرآن و اسپند یادت نره.

مادر بیا کمک. باردارم ناسلامتی.

/دختر اسپند و قرآن حاضر می کند. مادر حین دیالوگها سربند دداش را می بندد/

داداش من تو دوره دبیرستان واسه خودم شناگر ماهری بودم. هیشکی تو شهرمون نتونست تو شنای کرال و قورباغه از من جلو بزنه.

مادر چه ربطی داره به جبهه؟ میری آبتنی یا جنگ؟

داداش میرم اروند. اونجا غواص میخوان برای گروهان شناسایی.

مادر گروهان شناسایی چیه ؟

داداش گروهی که زیر آب غواصی می کنند تا وسط سپاه دشمن. تا از قرارگاهها و منطقه نظامی اونها آمار بدست بیارن.

مادر فقط... من نمی خوام بچه ام بدون پدر بدنیا بیاد.

/داداش در حال دیدن تمرینات نظامی و پوشیدن ماسک غواصی است/

داداش اگه پسر بود اسمش اسم من باشه.

مادر نکنه می خوای زبونم لال...

داداش اگه دختر بود اسمش فاطمه.

مادر تو برمی گردی . نه؟

/داداش طبلی برداشته و روایتهای خود را ریتم طبل اجرا می کند و در روایت مادر صدای طبل قطع می شود/

داداش ما جونمون رو کف دستمون گذاشته بودیم. شب که میشد می زدیم توی آب تا قلب دشمن. توی سرمای زمستون، با لباس غواضی توی عمق آب اروند...

مادر من زنی مثل بقیه زنها که مردهاشون پا توی میدون جنگ گذاشتن. من زنی مثل بقیه زنها که همیشه چشمشون منتظر برگشتن مردهای زندگیشون بود. خیلی از زنها انتظاشون بزودی سر اومد. نه با اومدن خود مردها... با اومدن جنازه اونا.

داداش من همونم که قبل عملیات رفتیم تا دل دشمن. تا خبر شروع عملیات رو بدیم.فرمانده یه متر جلوتر از من بود و گزارش می نوشت. یه ساعت دیگه شروع عملیات بود. عراقیها رو بخوبی می دیدیم. و اونها متوجهشون به طرف ما بود. گویا چیزی رو فهمیده بودن. به فرمانده گفتن لو رفته باشیم؟گفت تکون نخورید تا متوجهنشن ولی تا عملیات نیروهای ما شروع بشه خمپاره های عراقی رو سر غواضها فرود اومد.

مادر و خیلی از زنها تا سالیان سال منتظر اومدن مردهاشون می مونن. وقتی صدای زنگ در به صدا در میومد قند توی دلشون آب میشه که حتما خودشه یا خبرش.

داداش فرمانده اشاره داد برید توی آب...برید توی آب.... همه سرامون روکردیم تو آب تا برگردیم عقب تر. اونا بهمون شک کرده بودن و داشتن همینجوری خمپاره می زدن.ولی دیدم فرمانده نیست. برگشتم کنارش... گلوش ...گلوش پاره شده بود. گفتم برگردیم فرمانده. بهم گفت می سوزه بدنم...گفتم دستتو بنداز دور گردن من... گفت صدامون دربیاد عملیات لو میره. گفتم حرف نمی زنیم. بیا...

مادر انتظار بد دردیه دخترم. خصوصا انتظاری که برای یه گمشده داری. انتظار من خیلی کوتاه تر از انتظار مادرها و زنهاییه که هنوز که هنوزه دارن با سختیهاش می جنگن.

داداش گفت بدنم می سوزه... نمیتونم... بدنش شل شده بود. گفتم می کشمت تا عقب...گفت سرمو ببر توی آب...گفتم نه...برای چی؟ گفت ببر توی آب والاا صدای درد من عملیات رو لو میده. گفتم نمیشه فرمانده...گفت سرمو ببر توی آب ... این یه دستوره... نمی تونم...سرمو ببر توی اب... سر منو بگیر...نمی تونم.نمی تونم...سرمو ببر...سرم...

مادر بابات درحالیکه چندین ترکش از جنگ تو بدنش یادگاری داشت برگشت و سالهای سال فکر و خاطرش با شب اون عملیات بودو بارها تو خواب و رویاهاش با همرزمای شهید و فرماندهش همکلام می شد.

/داداش بلند می شود و در قاب می ایستد/

دختر حالا که دارم دوباره به این عکس بابا نگاه می کنم می تونم خیلی چیزها رو بفهمم مامان. حتی می تونم بفهمم که همه این عکس و تصویرهای تلویزیون و نقاشی و تصویرهای درودیوار شهر در مورد رزمنده ها چقد معنادار می تونه باشه.

مادر و الانم که نوبت نوبت این جووناس.

دختر ماها؟

مادر توکه متود 84 هستی. خیلی مهمه خوب بفهمی و فکر کنی.

دختر میفهمم و فکر می کنم.

مادر تو هم از قاب بیا بیرون پسر.

داداش دارم فکر می کنم زن.

مادر زن چیه. من الان مامانتم دارم باهات حرف می زنم.

داداش راست میگی زن؟

مادر لوس نشو... مرخصیت تموم شده. باید بری.

داداش مرخصی؟ وای مامان من هنوز نخوابیدم. خوب استراحت نکردم.

دختر تو که قهر بودی، میخاستی بری؟

داداش: لوس نشو.

/ مادر برای داداش لباس سربازی می آورد با کلاه آهنی/

مادر الانم داداشت که میره خدمت سربازی. سربازی که کارش دفاع از این مرز و بومه.

داداش من که نمی گم نمیرم. میگم...نیازه که کمی بیشتر استراحت کنم.

مادر خدا سایه داداشتو از سرما کم نکنه.خیلیا مثل داداشت هستن، آدمهایی هستن که جونشون کف دستشون گرفتن. شدن سرباز مملکت. مدافع مملکت.و الانه که با دعای منِ مادر راهی میشه بسوی مرز.

داداش دلم قرص باشه؟

مادر هیجی دلتو نمی تنه قرص کنه جز دعای من... دعای مادر.

داداش ممنون مامان.

مادر داداشت بعنوان مرزبان همیشه توی این خاک بیداره و مواظب. متوجهی؟

دختر بله مامان. من برم به انشا نوشتنم برسم.

مادر می تونی بنویسی الان دخترم؟

دختر چرا که نه. خیلی عالیه مامان.همینا یعنی مقاومت. . . محورهای مقاومت یعنی این.

مادر قلم...

دختر چی؟

مادر کاغذ.

دختر برا چی می خواین؟

مادر انشاتو بیا تحویل بگیر یک ساعت دیگه. برمیگردیم یه ناهار می خوریم دور هم و بعدش میریم ترمینال داداشتو راهی کنیم.

دختر من خودم می نویسم مامان.

مادر بالاخره سطح سواد منو تو یکیه. معلم چیزی نمی فهمه.

دختر ولی دوس دارم خودم بنویسم مامان.

مادر گاهی وقتا ما مامانها عقده داریم خودمون رو جای بچه ها جا بزنیم که مثلا بگن....

دختر بگن چی؟

مادر بگن چی؟

دختر چی؟

مادر چی؟

دختر چی؟

مادر هیچیم نگن... حداقل فکر کنیم ما هم متولد 84 هستیم. جوونیم. نوجوونیم...

دختر مامان وایسا... خودم می نویسم...

/داداش در این حین، وسایل را جمع اوری کرده و با مادر و دختر بیرون می روند./

تمام

برچسب: نویسنده: هستی رستمی تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 11:45

صفحه بندی