خرید بک لینک

بسمه تعالی

نمایش خیابانی

یحیی و ترلان

نوشته مهدی صالحیار

هرگونه استفاده از این متن منوط به کسب کجوز کتبی از نویسنده است 09148928992

بازیگران:

یحیی

ترلان

بازی ساز

این نمایش ابتدائا بصورت دو روایت موازی هم نقل می شود. یحیی در شروع نمایش با زیرپیراهن و شلوار راحتی ولی نظامی است. پوتینهایش هم برگردن آویخته است. نفر سومی بعنوان بازی ساز در بین این دو بازیگر، میدان داری می کند. یحیی وارد می شود. دور میدان را می دود. بازیساز مثل یک فرمانده در وسط ایستاده و سوت می زند.

یحیی: بدو . . . هنوز سه دور دیگه مونده. . .کی خسته اس؟ . . .دشمن. . . کی خسته است؟. . . دشمن. . . سه دورت که تموم شد باید صدتا بشین پاشو بری. فهمیدی؟ بله. فهمیدی؟ بله. . . .حالا شروع کن. . . بشین، پاشو. بشین، پاشو. بشین، پاشو. . . چندتا شد؟ . . .نشمردم قربان. .. نشمردی؟ تو که بشین پاشو ها رو نشمردی چطور یم خوای عملیات رو اداره کنی؟ هان؟ حالا که اینجوره سینه خیز تا دور خاکریزها می ری. در عرض رودخونه اروند. متوجهی؟ بلی قربان. . . متوجهی؟ بله قربان. . . حرکت کن. . .

یحیی به سینه خیز می افتد. ترلان می رسد.دسته گلهایی در دست دارد که به بغل بازیساز می دهد. تا از کیفش پول پیدا کند.

ترلان: ای آقا، مگه من نگفتم گلهاتو امروز نفروش؟ آقا من برای چی اونهمه پول بالای این گلها بهتون دادم؟ اگه واقعا کمتون بود نگه می داشتید می اومدم بقیه شو هم می دادم خدمتتون. . .آخماخ کیشی، اینهمه گل به در من نمی خوره که اقا. . .من باید هرچقد بیشتر دستام پر از گل می شد می خریدم. . ./رو به تماشاگران/ آقایون هرکی گل خرید کرده از اینجا من حاضرم دوبرابر پولشونو بهشون برگردونم بلکه گل رو پس بدند. آخه من این گل ها رو نیاز دارم. ممنون می شم همکاری کنید آقایون. سپاسگذارم ازتون. مرسی. . .الله سیزی ساخلسین.

ظاهرا گلهایی را از تماشاگران می گیرد و وارد دسته گلهای خودش می کند.بازیساز دنبالش حرکت می کند. یحیی برمی خیزد.

یحیی: تموم شد فرمانده. . . من قبول کردم. . . این قانونیه که خودم بهش ایمان دارم. تشویق برای یکی، تنبیه برای همه. البته که بنده فقط خودم تنبیه شدم اینجا. . .خب دلیلش اینه که من خودم فرماندهم. بله من فرماندهم و خودم خودمو تنبیه کردم. اونم به این خاطر که من امروز، دقیقا چند روز مونده به سال جدید، خطایی کردم که می توسن کل گردانو به کشتن بده و من بعنوان فرمانده این گردان، خودم خودمو تنبیه می کنم. . . و البته. . . خب این باعث شده یادم بره لباسهامو بپوشم. . . من داشتم فرار می کردم اقا. . . نه. فرار نبود. الکی دارم گندش می کنم. . . فرار نبود، قرار بود. یعنی من قرار داشتم. اونم چند روز مونده به عید و داشتم میرفتم سر قرار. . اشتباهم این بود که وسط این عملیات حساس داشتم این کار رو می کردم. اشتباه من این بود آقا. . .

یحیی شروع به پوشیدن شلوار نظامی و پوتین می کند. ترلان گلها را بازیساز گرفته و حرکت می کند.

ترلان: بسیار ممنونم از همکاری شما مردم عزیز و وطن دوست. بله من به شما وطن دوست می گم چون اینکه گلها رو پس آوردید یعنی به وطن خودتون خدمت کردید. اسم من وطن نیستا، ولی این کارتون خیلی کمک کرد به من که می خوام این گلها رو تقدیم یکی کنم که به وطنش عشق می ورزه. خب این بنوعی همون حس وطن دوستی شماست دیگه. مگه نه؟ اگه کسی متوجه نشد چی گفتم و فکر می کنه حرفم بی ربط بود باید بگم بهتره حرفای منو گوش نکنه. چون بنطر من حرفهای من خیلی هم باربطه. اینجور مسایل با ربط و بی ربط نداره. هرچی دل آدم دستور داد همونه. یه چیزی مثل عشق، که هرچی دل بگه هست دا. حالا دل منم میگه برم سوار ماشین شم بلکه بتونم حرکت کنم. . . اما می دونم اواخر ساله و ماشین ها پر از مسافرند و کسی یه زن مثل منو با اینهمه گل سوار نمی کنه. مگه نه؟ . . .آقای بلیط فروش. . . یه بلیط یم خوام فقط. من کار و زندگی دارم. دم عیدی خوبیت نداره یه زن تک وتنها رو اینجوری گال بذارید. . .به این میگن گال گذاشتن دیگه، نه؟!

ترلان دنبال بازیساز در حرکت و است و خواهش تمنا می کند. یحیی شلوار و پوتین پوشیده وارد می شود.

یحیی: آقا این عشق چکارها که نمی کنه. اینهمه بزن و بکوب و تیراندازی و بمبارون و نقشه رو هم چیدن، یکی منفجر می شه. یکی سرش میره، یکی شکمش پاره شه. بوی خون و خاک و باروت همه جا رو گرفته. اما این دل. .امان از دست این دل. . ککش هم نمی گزه. لامسب یه دیقه از اون قفسه سینه بیا بیرون ببین بیرون چه عاشوراییه بعد چاتو بکن تو یه کفش که من عشق میخوام من عشق می خوام. دل هم اینهمه لجباز؟ حرف حسابت چیه داداش؟ آبجی؟ جنسیتت هم معلوم نیست که لاکردار. فقط می دونم دلی. . ./ در این میان ترلان انگار بازیساز را راضی کرده است. بازیساز بعنوان یک فرمانده بطرف یحیی می آید/ آقا ما که کشته هامونو دادیم. گلهامون که پرپر شده.همه اش میشه دو دیقه رفتن و اومدن. آخه می دونین دیگه. . . دله دیگه، می کشونه آدمو. نرم هم بد میشه. . .بالاخره بخاطر من اینهمه راهو اومده. . . من فرماندهم و خودم از خودم اجازه گرفتم که سریع برم محل قرار و بیام. اما با چی برم ؟ اول باید از هجوم این تیرو موشک سینه خیز برم عثب.

یحیی سینه خیز عقب عقب می رود. ترلان پشت سر بازیساز می نشیند. بازیساز رانندگی می کند .

ترلان: ای اقا، حالا بجای من یه خانوم خوشگل بود اینهمه ناز می کردی واس سوار کردنش؟ یا اینهمه اخمو می نشستی پشت فرمون؟ والاه یوخ، بالاه یوخ. حداقل یه چشمت به جاده بود یه چشمت به آینه. یه زن با قیافه من دیدن نداره؟ . . امان از دست شما مردها. . . حداقل بخاطر اینهمه گل می تونستی قبول کنی. هم ماشینتو گلبارون کردم هم اینها حس وطن دوستی این ملته. هم قشنگند هم زیبا هستند. عمرش هم مثل زیبایی هر زنی کوتاهه. همه یه روزی پیر میشن. چروکیده میشن این گلهام همینطور. یادت نره ها، من سر جاده ای که گفتم پیاده میشما. میان دنبالم اونجا. بیشتر از اینها مزاحم نمی شم. . . اللرین آغریماسین.

یحیی برمی خیزد. بازیساز برخاسته و در چند نوبت ژستهایی سربازان درحال جنگ می گیرد. یحیی در حال پوشیدن لباسش است.

یحیی: از این به بعد رو باید بدوم و دور شم. امیدوارم خیلی دیر نشده باشه /به یک ژست می رسد/ برادر خسته نباشی. . . می دونم شبو نخوابیدید. اما صب داشته باشید. انشالا که خیره. / می دود. در دور بعدی به ژست دیگری می رسد/ برادر خسته نباشی. . . همینجوری ادامه بدید. / می دود و در دور بعدی به ژست دیگری می رسد/ برادر خسته نباشی. من چیز دیگه ای بلد نیستم بهتون بگم. کار خودتونو خوب بلدید. من سریع برمی گردم.خب دله دیگه. . . می کشونه می بره. . . خسته نباشید برادر. . . با اجازتون من برای اینکه زود برسم مجبورم خودمو به اب بزنم. شنا بلد نیستم اما دل باشه مثل فرفره های موتور یه کشتی آدمو جلو می بره.

یحیی ظاهرا خود را به اب زده است و شنا می کند.مکث می کند. بازیساز در حکم یک ملوان عرب است که در حال تور کشیدن از آب است.

ترلان: آقا؟ داداش؟ کاکو؟. . .چی صدات کنم قبول کنی؟ بابا انگار داری می ری ماهی بگیری دا. منم یه دیقه سوار قایقت بکن ببر تا وسط آب. همین. . .هرچی می خوای می دم دیگه . . . پارسال شما نبودید که منو بردید تا وسط آب و برگردوندید؟ . . آقا. . ابوطالب. . .ابوعلی سینا. . . چی میگن به شما اخه. . . بنت عرب. . . اللاه اکبر. . . سوزه قولاخ آسمیری. . . چقد اینهمه تکون می خوری؟ یه سری تکون بده، یه دستی برای من بدونم بالاخره تکلیفم چیه آخه. . . خدا رو خوش میاد من زن غریبو اینجوری سرکار بذاری؟ سرکار یا گال بذاری. . .یه همچین چیزی. . . لاله الا الله. . . بابا من یه چیزی می گم بی ادبی می شه ها. ناسلامتی وضو دارم. نذار از عصبانیت باطلش کنم . ..

بازیساز لحظه ای نگاه میکند به ترلان و به او اشاره می کند که برود سوار شود. یحیی در حال شنا، از حالت مکث بیرون می آید.

یحیی: دله دیگه. آدمو می کشونه. بهتون گفتم دل می تونه مثل فرفره های موتور یه کشتی آدمو بکشونه همه جا؟ مثلا من الان دارم نیزارها رو رد می کنم. بعدش میرسم به چلبکهای لیز کف رودخانه. الانم دارم یه دسته ماهیی تن می بینم که دارم با نظم خاصی می رن اینور اونور. . . البته این یه کوسه بود از کنارش رد شدم. . .یاابالفضل. . . درسته اگه عشق باشه کوسه رو هم حریفم. می تونه فیتیله پیچش کنم. . . ولی مهم اینه که دارم میرم جایی که باید برم. درست وسط رودخونه. جایی که عمق آب خیلی زیاده و سخت میشه کف رودخونه رو دید. خصوصا همه اون تیر و ترکش و آهن قراضه هایی که می دونم تو این کف زیادن. من همه اینها رو می دونم. من سالیان ساله که دلمو تو این عمق تکون می دم و همچنان داره می زنه. چند روز دیگه مونده تا عید. باید بیست و ششم باشه یا بیست و هفتم. بعد عملیات بدر. . . من اینجام . همیشه اینجام.

یحیی کف دراز می کشد ورو به بالا نگاه می کند. بازیساز در حکم یک قایق ران است و ترلان پشت سرش.

ترلان: یکی دوروز بیشتر به عید نمونده یحیی. و تو دقیقا چند ساعت بعد از تحویل سال، بدنیا اومدی. یعنی زماینکه هیشکی حاضر نمیشه منو بیاره تا وسط رودخونه تا هم تولدتو تبریک بگم هم عیدتو و شهادتو. . . می دونم اون زیری یحیی. می دونم منتظرم بودی. . .می دونم دلت هنوز اون زیر زنده و گرمه . اون باعث نمیشه من اینهمه گل رو برات بخرم و بیارم.. عیدت مبارک یحیی. تولدت مبارک یحیی. . .

یحیی: منو ببخش که باید برمی گشتم پیشت و نیومدم و تویی که هرسال مجبوری بیای سراغم. من این پایینم ترلان. . . همیشه اینجا می مونم. وقتی همه تنمو سوخت تو اتیش و پرت شدم تو عمق این اب، تکه تکه بدنمو آب می کند و با خودش می برد. بذار ببره ترلان. بذار همه تیکه بدنمو و لباسمو و انگشتامو و موهای سرم. . .همه شو ببره تا خلیج فارس. بذار همه اش بشه وجودی از خلیج فارس. تو همه جای خلیج پخش شه. اما این دلم ترلان، همیشه اینجا برات میزنه ترلان. هروقت که خواستی بیا. . .من که نتونستم دنبالت بیام. نتوسنتم برگردم خونه. یا برگردم توی خاک قبرستونی که سر خیابونمون بود. اما مطمئن باش من همینجام ترلان. من این زیرم. دلم اینجاست. دله دیگه تران. حتما که داره می تپه و تو رو تا اینجا می کشونه که وقت متولد شدنم پیش هم باشیم.

ترلان گل پخش می کند.

ترلان: گلها همه شون فدای تو یحیی. . . تولدت مبارک یحیی. . . از اینجا تا خلیج فارس ذره ذره وجودِ یحیی رفته. از همینجا که میگن رفته توی آب تا خودِ خلیج. . .مال یحیای منه. .. از اینجا تا خلیج گلها روی آب میره تا هرجایی که یحیی هست. . . که من زنشم و ناموسش. . .اومدم وقت تولدش پیشش باشم. . . مگه شما وقت عید پیش عزیزاتون نیستید؟ مگه وقت تولد پیششون گل نمی برید؟ این یحیای منه که اینجا موند و من هم این همه راه بخاطرش اومدم تا شما پیش عزیزاتون باشید. شما عید رو بشینید پیششون، تولدشون پیششون باشید. . . من پیش یحیامم. اون اینجاست.

گلها را به جماعت می دهد تا آنها نیز گل پخش کنند.

تمام- مهدی صالحیار

برچسب: نویسنده: هستی رستمی تاريخ: سه شنبه 21 اسفند 1397 ساعت: 15:12

صفحه بندی