بسمه تعالی
در 1 1
نوشته: مهدی صالحیار
(هرگونه استفاده و برداشت از این متن، منوط به اخذ مجوز از نویسنده است: 09148928992)
شروع:
/بچه ها با سروصدا وارد می شوند و صدای حیواناتی چون گاو و گوسفند و مرغ و خروس را درمی آورند. /
گاو حسنک کجایی من گشنمه.
گوسفند حسنک کجایی من تشنمه.
مرغ حسنک کجایی من دون می خوام.
خروس حسنک کجایی من نون می خوام.
/همه جا پخش می شوند و دنبال حسنک می گردند اما از حسنک خبری نیست/
گاو اثری ازش نیست. کسی حسنک رو ندیده؟
گوسفند مدتیه ندیدیمش... شما ندیدینش؟
مرغ قرار بود بیاد بهمون برسه. نه اینکه ولمون کنه بره.
خروس از گشنگی و تشنگی سر من داره گیج میره.
گاو حسنک کجاس آخه؟
همه حسنک؟ حسنک؟
گوسفند اینجوری نمیشه. کسی حسنک روندیده.
مرغ کسی نشونیهاشو نمی دونه.
خروس انگار نه انگار حسنک بوده اینجا.
گاو کی یادشه حسنک چطوری بود؟
گوسفند یه بچه خوب و آروم.
مرغ چشم چشم دو ابرو.
خروس دماق و دهن یه گردی.
گاو همه که این شکلی هستن. ولی اون حسنک بود... مطمین بودم بالاخره این پسره یه چیزیش میشه.
گوسفند چیش میشه؟
مرغ چیش میشه؟
خروس چیش میشه؟
گاو من خیلی وقته زیرنظرش داشتم. برای همین میدونم مشکل چی بوده و هس. بیاین بریم بهتون بگم.
/در حالیکه همه تغییر شخصیت می دهند، می خوانند/
همه حسنک بروبیایی داشت، کار رو زمین جا نمی ذاشت. اما هیچوقت شاد نبود، خوشحال و شاداب نبود. با هیشکی حرفی نمی زد، از غصه هاش دم نمی زد. چرا باید یه بچه، با غصه ها بجنگه؟ حسنک که خوبترین بود، زبر و زرنگترین بود. ما می دونیم علتشو، دلیل ناراحتیشو... خوب گوش کنید...
/مادر و پدر حسنک وارد می شوند/
مادر شوهرجان؟ جواب آزمایش من مثبته.
پدر جدی میگی همسرجان؟ چه خبر خوبی. یارانه مان 45 تومان افزایش می یابد.
مادر بالاخره دهان مادرشوهرجان بسته می شود از بس به من گفت اجاقت کور است.
پدر او را ولش کن. من که می دانم کور نبوده. ما به زور شکم خود سیر می کنیم. زمانه برای بچه داری زمانه خوبی نیست عزیزجان. امکان حضور در آمریکا و سیتیزن گرفتن برای بچه مان وجود ندارد.
مادر ولی هنوز هیچی نشده با یک استوری از برگه ازمایش، کلی تبریک آمده. همه می خواهند برآمدگی شکمم را ببینند.
پدر زمان تولد بچه مان کی می باشد؟
مادر برای تاریخ 2/1/1400 از بیمارستان خصوصی سرخیابان وقت می گیری.
پدر چرا آن موقع؟ بچه آماده بدنیا آمدن می شود؟
مادر آماده اش می کنیم. مهم است که شناسنامه لاکچری او به تاریخ 2/1/1400 ثبت شود.
پدر البته من دوست دارم همه زمانهای مهم زندگی بچه، مثل تاریخ تولدش دقیق و منظم باشد. زمان مهد، مدرسه، حتی دانشگاه.
مادر خوشحالم که اینهمه دقیق می شوی در تاریخ بچه.
پدر امیدوارم بچه تا این تاریخ خوب بپزد. چون هفت ماه هم نمی شود.
مادر مهم تاریخ است. و بچه هم وظیفه دارد بپزد. الان همین را به اطلاع بقیه می رسانم.
/هردو می خندند. و سپس همه بازیگران دوباره در تغییر وضعیت باهم می خوانند/
همه حسنک هنوز بچه نبود، توی شکم یه نطفه بود. مادر به جای اینکه، به نطفه اش برسه. می زده بوق و کرنا، که ما شدیم بچه دار. سیسمونی لاکچری، با پوشاک خارجی، با دوتا جیب خالی، داریم یک پز عالی. اونکه مهمتر نبود، بچه بیچاره بود. باور ندارید... خب ببینید.
/پدر و مادر وارد می شوند و مادر شیشه شیری در بغلش تکان می دهد و هردو چشم در گوشی دارند/
مادر پدر بچه جان؟
پدر بله مادربچه جان؟
مادر بنظرت صورتم خیلی ورم دارد؟
پدر نه مادربچه جان، الان سه ماه است که از زایمان گذشته و به نظرم صورتت خیلی خوب است.
مادر ولی دماقم نیاز به کوچکتر شدن دارد. خجالت می کشم عکسم را کنار بچه جان پخش کنم.
پدر بخاطر اینکه دماق بچه به باباش رفته. شما دماقتان فرم و حالت خودش را دارد.
مادر تا وزنم ده کیلویی کم شود، میرم عمل دماق.
پدر بچه را چه کردی؟
مادر می خواهم شیرش را بدهم بخوابد.
پدر خب بچه جان کجا هستند الان؟
مادر منتظرم شیرش خنک شود تا بدهم بخوابد.
پدر شیر با تکان دادن خنک نمی شود. می گذاشتی یخچال.
مادر شیر داخل یخچال است پدربچه جان.
پدر پس آنچه دربغل توست چیست؟
/مادر متوجه می شود که شیشه شیر اشتباها در دستش است و یادش میفتد که بچه را در یخچال گذاشته است. هردو با عجله خارج می شوند. حسنک با سرعت وارد می شود و چرخی می زند. /
حسنک منم منم حسنک، یه بچه وروجک. یه کوچولو قد کشیدم، بالا پایین پریدم. دردونه مامان شدم، گلپسر بابا شدم. بهم توجه نداشتن، سر توی گوشی داشتن. با شیر گاو و شیر خشک، تااینجا که شدم بزرگ.
/پدر و مادر وارد می شوند و محو گوشی های خودشون شده اند/
حسنک مامان؟ مامان؟
مادر اگر بابات می تواند حل کند برو سراغ او.
حسنک منم بازی. منم بازی.
مادر من بازی ندارم. میبینی که میکاب می زنیم و سرم شلوغ است.
حسنک آخه گوشی دستته.
مادر گوشی که اسباب بازی نیست. اینهمه اسباب بازی داری.
حسنک خراب شده یکیش. کار نمی کنه یکیش... بیا نگاه کن.
مادر بگذار ببینم. توی استوری ماه قبل، همه اسباب بازیهایت سالم است.
حسنک شما اینجا اسباب بازیها رو نگاه کن مامان. خرابن. کهنه و تکرارین.
مادر نگاه کردم. توی گوشیم دارمشان. در یک ماه که اسباب بازی خراب نمی شود.
حسنک نگاه نکردی که مامان. بیا این دسته ش خرابه.پای اون یکی رو ببین.
مادر عزیزم دیدم توی پیج خودم. اسباب بازی میدانی الان چند قیمت است که قدر نمی دانی؟ اگر ماه پیش تولد برایت نمی گرفتم معلوم نبود اینهمه عروسک را از کجا بیاوری.
حسنک مامان برای من تولد گرفتید. ولی من رو فرستادید اتاقم و خودتون با بزرگترا جشن گرفتید.
مادر زبان دراز نکن. حسنک...
حسنک منم منم حسنک، یه بچه وروجک. یه کوچولو قد کشیدم، بالا پایین پریدم. دردونه مامان شدم، گلپسر بابا شدم. بهم توجه نداشتن، سر توی گوشی داشتن. بابا؟ بابا؟
/مادر بیرون رفته و پدر وارد می شود که سر در گوشی دارد/
پدر گفتم وقتی سرم مشغول کاری است داد نزن.
حسنک شما که دارید توی گوشی فیلم میبینید. منم ببینم؟
پدر گوشی برای کیاس؟
حسنک چی؟
پدر گفته بودم گوشی برای کیاس؟ بگو... یادت بینداز...
حسنک چیز... واس بزرگتراس.
پدر دقیقا. بچه و گوشی؟؟؟؟
حسنک آخه حوصلم سررفته.
پدر خب منم سرم شلوغ بوده و تا بسته اینترنتم تمام نشده باید کارهایم تمام شود. بچه اسباب بازی دارد .
حسنک اولا شما هیچوقت نخریدید. دوما تولد گرفتید برام و بهانه شد یکی دوتا عروسک برام بیارن. سوما کهنه شده، خراب شده...
پدر با دوستانت بازی کن.
حسنک کدومشون؟ نه خاله بچه داره نه عمه و نه دایی. یه بچه اون یکی محله هس که اونم مدام توی تبلت هس.
پدر منظورت اینست که تبلتی بخرم؟ هنوز بچه ای برای تبلت.
/پدر هم خارج می شود/
همه باز امد، بوی ماه مدرسه، بوی بازی های راه مدرسه. بوی ماه مهر ماه مهربان، بوی خورشید پگاه مدرسه. باز آمد بوی ماه مدرسه، بوی شادیهای راه مدرسه.
حسنک من که راه مدرسه رو ندیدم. بابا همش با ماشین میرسونه. توی مدرسه هم خاستیم شادی کنیم گفتن تعطیله و آموزش از راه دور. تازه شیر پگاه هم ندادن گفتن بودجه نداریم.
/معلم وارد می شود و در قالب برنامه تلویزیونی تدریس میکند. به ترتیب پدر ومادر هم اضافه خواهند شد/
معلم سلام گلای تو خونه، محصلای نمونه... قول بدین که حرفای ما یادتون بمونه... اول کتابو باز کنید، خوب گوشتونو وا کنید، اول علوم بعد ریاضی، مشق بنویس قبل بازی.
حسنک بابا؟ بابا؟ کلاس مجازی من شروع شد.
پدر گوشی من شارژی ندارد پسرجان.
حسنک همون بهانه همیشگی... مامان؟ کلاس مجازیم شروع شد.
مادر من وسط لایو هستم. قطع نمی تونم بکنم. به همکلاسیات بگو برنامه رو برات ضبط کنند.
حسنک اه... اگه خودم گوشی داشتم، این مشکلو نداشتم.
پدر گوشی برای کیاس؟ کیا؟
حسنک بزرگترا.
پدر آفرین.
حسنک پس برای چی اینجوری درس میدن؟ مجازی؟
مادر آدم نمی داند به کدامین ساز این این دولت برقصد.
پدر من که همه بچه های کوچک را سر پیج و فضای مجازی دیده ام. درس کجا بود؟
مادر چاره ای جز خرید یک گوشی نداریم.
پدر پولی برایم نمانده. با یارانه هم بسته اینترنت شارژ نمی کنند چه برسد به گوشی.
مادر چاره ای جز فروش یکی از گوسفندان نداری.
/حسنک مشغول پوشیدن لباس های فانتزی می شود/
حسنک من تقصیری ندارم، از تنبلی بیزارم. هنوز سنی ندارم، اما چاره ندارم. به هر دری می زنم، تا کاری کرده باشم، اونا غرق گوشین، از من خبر ندارن.
مادر شوهرجان اینهمه هزینه برای شناخته شدن فرزندمان است.
پدر اما هرروز یکی از حیواناتمان را می فروشیم.
مادر قربان استایل بچه ام بشوم. ببین چقدر دارد مشهور می شود. فالورهاش شده اند 3 کا.
پدر هیکل پدرش را به ارث برده.
مادر البته زیبایی مادرش را.
پدر حسنک کجایی؟
/حسنک با تیپی فانتزی مثل مدلینگها را می رود و از او عکاسی می کنند/
مادر پسرم دابسمشت را آماده کرده ای؟ تمرین چطور پیش رفته است؟
حسنک بله همان. بااینکه اصلا نفهمیدم جملاتش چیه. اما حفظم.
مادر مطمینم این دابسمش تو خواهد ترکاند.
/آهنگی پخش می شود . حسنک دابسمش اجرا می کند. در پایان همه تشویقش می کنند/
حسنک مامان؟ جایزه می خوام.
مادر چه جایزه ای؟ می دانی کیا به تو پیغام داده اند؟
حسنک فقط می خوام برم تا سر خیابون توی هایپرمارکت، کمی خرید کنم. خرید های خونه رو من انجام بدم.
مادر خیابان خطرناک و شلوغ است.
حسنک می خوام از خیابون رد بشم. بلدم. می خوام ویترین مغازه ها رو ببینم.
مادر از پدرت بپرس و اجازه بگیر.
پدر همسرجان، شما که بهتر می توانی اینترنتی خرید کنی. هرچیزی لازم است بخر تا دم در بیاورند. نیازی به رفتن فرزندمان نیست.
حسنک دوس دارم برم ببینم.
مادر شوهرجان، چرا حسنک را پیش حیوانات نمی فرستی؟ مگر نه اینکه قرار است در زمان پیری ما، او عصای دست باشد؟
حسنک آره اینم فکرخوبیه. من دوس دارم مراقب حیوونا باشم.
پدر آخر نیازی نیست. دوربین مداربسته زده ام بالاسرشان. ایناها ، توی گوشی می توانم بررسیشون کنم.
/همه می خوانند/
همه حسنک تنها مونده بود، با کسی آشنا نبود. چند تا رفیق که اونهم، توی اینترنت بودن. حسنک چاق و چله شد، از زندگیش ذله شد. شبها تا صب بیدار بود، از صبح تا ظهر تو خواب موند. خسته که شد نگاهاش، عینکی شد دو چشماش.
حسنک بابا؟ فکر نمیکنید که من به یه همبازی نیاز دارم؟
پدر قطعا نیاز داری.
مادر ولی ما که نداریم. خودمان هم وقت نداریم.
حسنک نمی تونید فکری بحالش بکنید؟
مادر وای نه... روی ما حسابی نکن. من تابشو ندارم حوصلشو هم ندارم.
پدر یه یارانه 45 تومانی رو باید 955 هم بگذارم روش تا خرج شکمت را بدهم.
مادر ما تو را بدنیا اوردیم کلی مضحکه شدیم. دوستانمان یا مجردند یا بچه ای ندارند.
حسنک تنهام آخه. خسته شدم.
پدر تبلتت چه شد؟
مادر اینهمه گیم برایت لود کردم. از دوستان اینترنتیت کسی آنلاین نیست؟
پدر نظرت چیست برای بچه مان سگی بخریم؟
مادر چه فکر عالی و بکری. من خودم دوست دارم سگ داشته باشیم.
حسنک ما که گاو گوسفند داریم پدر.
پدر ولی آنها خانه و اتاقت که نمیان. ولی سگ را می توانی بیاوری.
مادر هم برایت همبازی می شود. هم برادر... هم خواهر. ما را هم توی دردسر نمیاندازی.
پدر از مرغ و خروسهایمان میدهیم و سگی می آوریم.
حسنک فکر نمی کنم خیلی لذتبخش باشد.
مادر ولی الان مد شده. همه خانه ها یکی دارند. تو هم داشته باش. به شهرت و محبوبیت تو هم اضافه می کند.
/ همه دوباره قاطی شده و به شخصیتهای حیوانات برمی گردند/
گاو صبر کنید ببینم. قصه که اینطوری نبود.
گوسفند ما حسنک رو دوس داشتیم. انتظارشو می کشیدیم.
مرغ اون هم مارو دوس داشت. ما رو تنها نمی ذاشت.
خروس قرار بود ما تعدادمون زیاد بشه. حسنک هم بشه دامپرور حسابی.
گوسفند شایدم درسی می خوند و میشد دامپزشک اساسی.
مرغ یا یه تولید کننده نمونه.
خروس یا هرچی... هرچی غیر این.
گاو راستش ما حسنک رو درست حسابی ندیدیم که همدیگه رو هم خوب بشناسیم.
گوسفند اونهم مارو ندید زیاد.
همه از دل برود هرآنچه از دیده رود.
گاو من شنیدم حسنک میره یه شهر بزرگتر. یا شایدم خارج از کشور. اینجوری باشه ماها رو می فروشند خرج حسنک می کنند که بره دنبال شهرتش.
گوسفند نکنه می خواد آلبوم موسیقی بده بیرون؟
مرغ شایدم شد سلبریتی.
خروس اون دیگه چیه؟
گوسفند میگن واسه خودش شاخ شده.
گاو شاخ چیه؟ شاخ فقط مال منه.
گوسفند بالاخره حسنک هرچی بخاد بشه، اون چیزی نمیشه که قرار بود بشه.
خروس یکم زیردیپلم لطفا.
مرغ بالاخره اون تیو چیزی می خواد مشغول بشه که استعدادشو نداره. حقش اون نیس.
همه هرکسی رو بهر کاری ساختن.
گوسفند الان چاره چیه؟
خروس چاره کار چیه؟
/مرغ تیپ معلمی می زند/
معلم من میخوام حرف بزنم.
گاو بگو.
گوسفند بگو.
خروس بگو.
معلم ما یه تصمیم خیلی مهمی داشتیم که مال کبری بود.
همه تصمیم کبری.
معلم اینبار حسنک باید تصمیم بگیره.
همه تصمیم کبری.
معلم البته بزرگترها هم باید تصمیمی بگیرند.
همه تصمیم کبری.
معلم الان اگر از بزرگترهای این جمع بخوام که اسم اعضای مهم بدنشون رو بگن، یکی از مهمترینشون رو باید بگن گوشی موبایل. چون چسبیده به دستاشون و چشمها هم زل زده به اون و مغز هم درگیر اونه. عضو جدیدتون مبارک باشه.
/همه دست می زنند/
معلم ولی بعضیا اونو از بچه ها دریغ می کنید که ضرر داره. بعضیا هم کم و زیاد در اختیار بچه ها گذاشتید. بااینکه فاصله بین همین بزرگترها بیشتر و بیشتر شده، چطور انتظار داریم بچه های مثل 1ی شما عمل کنند ؟
/همه دست می زنند/
میگن دوره و زمونه عوض شده و این درحالیه که بزرگترهای ما این تغییر رو ایجاد کردن ولی به ما میگن: بچه های این دوره زمونه عوض شدند.
/همه دست می زنند/
شما خیلی هاتون ما بچه ها رو آلت دستتون کردید برای چیزی که خودتون بهش نرسیدید و بچه هاتون رو بزور می خوایید به چشم آدمهای مجازی فرو کنید.
/همه دست می زنند/
گاو ما بچه ها دوست داریم بازی کنیم.
گوسفند دور هم بشینیم و بگیم و بخندیم.
خروس بفهمیم قصه و داستان چیه؟ کتاب چطوریه.
معلم ولی بزرگترا خودشون نمی دونن که باعث این کار هستند. و بعد خودشون ادعا می کنند بچه ها تنبلند. بیکاره ان. چرا تِلب شدن توی خونه و بیرون نمیرن. چرا تنها هستن و دوستی ندارند. چرا اصلا نمی تونند ارتباطی برقرار کنند و دوست بشن. اونها دیگه بلد نیستن.... شما نذاشتید بلد باشن.
/همه دست می زنند/
همه پدرها و مادرها، شماها مقصرید.
معلم اینجاست که تصمیم بزرگ لازمه.
همه تصمیم کبری.
معلم بچه ها خیلی از ساعات زندگیشون رو می تونن بدون فضای مجازی باشند. مثل الان که ما برای شما نمایش اجرا کردیم و شما چشم تو چشم ما، دقایقی خودتون بودید. به فکر حسنک هاتون هم باشید.... تا آینده شون نامعلوم نباشه.
همه تصمیم کبری.
معلم حرفام تموم شد.
همه تصمیم کبری.
/معلم برمی گردد به نقش مرغ/
گاو ولش کنید دیگه. هرکسی صدای خودشو دربیاره. گاو و گوسفند، مرغ و خروس.
گوسفند فایدش چیه؟
گاو فایدش اینه که حسنک میاد، اینبار یه فرصتی میدیم به حسنک و بزرگترا. تا حسنک قصه ما باقی بمونه.
همه حسنک قصه ما، برگشت به پیش ماها. اون بازی رو دوس داره، آدمهاشو میشناسه. اون میدونه که چیه، زندگی کی به کیه. مشق و فارسی، ریاضی، شده همش مجازی، لی لی و خاله بازی، نباس بشن مجازی. رفاقت ها بمونه، صداقتها بمونه. خونه و خونواده، براش راه نجاته.
تمام
برچسب:
نویسنده: هستی رستمی