بنام خدا
نمایشنامه خیابانی
مجلس سهراب کشی توسط پدری بنام رستم
نوشته مهدی صالحیار
هرگونه استفاده از این متن منوط به کسب مجوز کتبی از نویسنده می باشد. شماره ازتباطی با پیامک: 09148928992
توضیح:
پرده نقالی در گوشه ای از میدان پابرجاست که دراوسط نمایش این پرده بالا رفته و ما تنها چهارچوب پرده را خواهیم داد و بعنوان تلویزین استفاده خواهد شد. از یکی یا چند چارچوب هم بعنوان تبلت و گوشی استفاده می گردد.
نقال وارد می شود:
به نام خداوند جان و خرد, کزین برتر اندیشه برنگذرد. خداوند نام و خداوند جای, خداوند روزی ده و رهنما، خداوندکیوان و گردان سپهر، فروزندهٔ ماه و ناهید و مهر، کنون رزم سهراب و رستم شنو، دگرها شنیدستی این هم شنو، یکی داستانست پرآب چشم ، دل نازک از رستم آید به خشم، گر تندبادی برآید ز کنج، به خاک افکند نارسیده ترنج، ستمکاره خوانمش ار دادگر، هنرمند گویمش ار بی هنر، اگر مرگ دادست بیداد چیست؟، ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟، از این راز جان تو آگاه نیست، بدین پرده اندر ترا راه نیست
(پرده نقالی بالا می رود و ما همان پرده را با بازیگران رستم و سهراب می بینیم )
سهراب: من، سهراب، یل پیروز میدان بودم که بدست ناجوانمرد پدر، زنده نمی مانم. نگاه کن رستم را... که من دیر بشناختمش.
رستم: من رستم، یل ایران زمین، که با هزاران هزار سودای پیروزی در سر، درمبارزه های سنگین با دیوان و ددان، غافل از پسر بودم. از پاره تن... تا روزی که با خنجر خویش و دستان پرگناهم، میان او بدرم. این تاوان سنگین همه پدرانی است که داخل خانه خود ندیدند.
سهراب: رخصت میدهید قبل از این اتفاقا شوم، این لحظه را ثبت جهانی کنم؟
رستم: این لحظه شوم سالهای بیشماریست که در ذهن کودکان و بزرگان و پیران ثبت شده و از آن به ننگی یاد می کنند.
سهراب: ولی آنچه که من ثبت می کنم بسیار مقرون بصرفه تر است رستم. و ثبت آن شامل مردم این دیار نیست. برای کل مردم دنیاست.
رستم: این حرفها را رهاکن. من بازوبند را می خواهم کجا قایم کردی؟
سهراب: رخصت بده پهلوان.
رستم: باشه. رخصت...زود تمامش کن بازوبند را نشان ده.
سهراب: من... سهراب... اکنون زخمی می شوم به دست پدر...و می میرم... یهویی (گوشی در می آورد و عکسی از خود و رستم می گیرد)
رستم: این چیه؟
سهراب: رفت توی اینستا.ولی نبردگاه ما انتن درست حسابی نداره پهلوان.
رستم: بازوبند را نشانم بده بعد از کشتنت پیدایش کنم. نمی بینمش...کجا قایمش کردی؟
سهراب: باور نکردنی نیست رستم... در عرض همین چند ثانیه لایک ها از مرز صد گذشت.
رستم: میشه حاشیه سازی نکنی پهلوون جوون؟ بازوبند کجاست؟
سهراب: چقد ادم ابراز همدردی کردن رستم. حالا که دارم می میرم کلی خاطرخواه پیدا کردم... یاخدا... ببین کی استیکر گریه فرستاده... من که باورم نمیشه...همونه دختره که...
رستم: روایت رو عوض نکن... بازوبند رو رد کن بیاد قال قضیه کنده شه.
سهراب: وای پهلوون. مامی داره زنگ می زنه.
رستم: مامی کیه؟
سهراب: الو مامی؟
(تهمینه در قاب گوشی ظاهر می شود. با قیافه ای فشن)
تهمینه: سهرابی؟ چی شد عزیزم؟ جیگرم؟
سهراب: مامی می بینی وضع منو؟
تهمینه: الهی مامی فدات بشه عشقولی. عکست داره الان توی سی تا کانال فوروارد میشه. گردنش بشکنه اون کسی که تورو به این روز انداخت... خدایا چقد ما بدبختیم. اون بالایی ها توی خوشی خودشونن، ما هم هی باید سربازامون بمیرن. اون از حادثه جاده و اتوبوس سربازا، اینم از تو.. سرباز وطن... عشق وطن... مادری چشم انتظار برگشتن جوون سربازشه....ما تو کافه سنتی نشستیم قیلون می زنیم و برات مشمع روشن کردیم... نگران منی که نگیره دلم (ترانه)
رستم: صبر کنید ببینم... قیافه این خانم برام آشناس.
تهمینه: واه واه... هنوز با اون قیافه متحجر و عقب مونده ت. واقعا متاسفم برات رستم.
رستم: تویی تهمینه؟
تهمینه: تهمینه نه، تهمینه خانم. فک کردم بعد اینهمه سال کمی سر عقل میای و روایت رو عوض می کنی نه اینکه بزنی پاره تنمو لت و پار کنی؟
رستم: این چه شکل و قیافه ایه. پیش لشکریانم آبروم میره.
تهمینه: تو چرا آبروت بره؟ من تا عکس تورو بعنوان شوهر گذاشتم توی کانالها، کلی مسخره شدم. کلی هم پیام دادم بهت نیومدی، طلاق غیابی ازت گرفتم.
رستم: طلاق؟
تهمینه: بله. طلاق الان مد شده. نمی دونی بدون. کاش همون موقع حواسم جم بود گول یال و کوپالتو نمی خوردم.
رستم: بهش بگو بازوبند رو بده، بقیه مسایل رو بعدا صحبت می کنیم.
تهمینه: ما دیگه مساله ای بینمون نیست.
رستم: بازوبند رو بده منم زنگ بزنم سیمرغ این روایت تموم شه.
تهمینه: تو همیشه تا کم آوردی پز این سیمرغ رو دادی. شب خواستگاریمم بابام گفت چی داری گفتی سیمرغ. الان برو پیج دوستای دبیرستانیم، همشون با لامبورگینی عکس گرفتن.
رستم: بازوبند رو رد کن بیاد.
نهمینه: پاشو بچه رو ببر دکتر.
رستم: فعلا اونکه به دکتر نیاز داره تویی نه سهراب.
تهمینه: مریض خودتی که اینهمه سال رفتی دنبال چندرغاز حقوق، با اینهه گندی که بالا آوردی...من چی؟ اینهمه سال برای بچه ت هم پدر بودم هم مادر.
تهمینه: می بینم چطور مادری بودی. بخاطر همین کارات بچه یه ذره آداب پهلوونی یاد نگرفته. سر و ته شمشیرش رو هم نمیدونست.
سهراب: مامی می شه تمومش کنید؟ قضیه بازوبند چیه؟ ...میشه یه عکس سلفی سه تایی بگیریم؟
رستم: تو هم از بازوبند خبر نداری؟ لحظه تولدت باید می بست به بازوت...
سهراب: ولی نبست اون لحظه.
رستم: تو که یادت نمیاد. اون باید می بست.
سهراب: چرا نباید ببینده رستم؟ من یادمه نبست.
رستم: تو بچه تازه بدنیا اومده چه جوری باید یادت بیاد اخه؟
سهراب: من عکس سلفی دارم از اون لحظه. بیا نگاه کن....
رستم: یعنی برگردیم عقب؟
سهراب: باید برگردیم.
رست: لشکریان؟ به عقب برمی گردیم دنبال بازوبند.
(موسیقی زده می شود و زمان به عقب برمی گردد. همه بیرون رفته اند نقال وارد می شود)
نقال: یعنی من باید عقبتر بخونم؟ ای بابا... وقتی رستم طی یک ماموریت در سمنگان بسر می برد، رخش خود رو مدتی گم کرد و شاه سمنگان وی را به کاخ دعوت کرد. رستم تا چشم به دختری زیبا افتاد، پرسید تو کیستی؟ دختر جواب داد که من تهمینه، دختر شاه سمنگان هستم. رستم وقتی آن همه زیبایی را دید سریع موبدی را برای خواستگاری تهمینه نزد شاه سمنگان فرستاد. شاه از خواسته رستم بسیار خشنود گشت و رستم و تهمینه همان شب با هم ازدواج کردند. سپس رستم مهره ای را که به بازوی خویش بسته بود، درآورد و به تهمینه داد و گفت اگر فرزندمان دختر بود این مهره را به گیسویش ببند و اگر پسر بود، مهره را به بازوی او ببند. فردا صبح شاه سمنگان به رستم خبر داد که رخش را یافته است. (رستم و تهمینه وارد می شوند. تهمینه چادر بر سر دارد.) تهمینه جان، من بسیار فاخرم دخری زیبا و مه رو چون تو بستوده ام. من راهی ماموریتم در ایران زمین. باید برگردم سرخدمت. مدتی نیستم.
تهمینه: همه ش این؟ میخواستی یه زن بگیری و بری دنبال کارات؟
رستم: بالاخره باید دنبال یک لقمه نان برم یا نه؟ مواظب بچه توی شکمت باش.
تهمینه: باردارم؟ ما که یک شب نیست ازدواج کردیم رستم.
رستم: اگه پسر بود باید پهلوونی عین من بشه، شبیه پهلوون ایران زمین. اینم بازوبند... ببند به بازوش.
تهمینه: اگه تو بری و من بعنوان یک زن حامله ویار پیدا کنم تکلیف چیه؟
رستم: ویار چی؟ یه جوری سرتو گرم کن.
تهمینه: بدون شوهر، سرمو به چی گرم کنم اخه؟
رستم: پهلوون ایران زمین برات فکر اساسی کرده. کاری کردم تا بروم ماموریت و بیام، حوصه ت سر نره. فقط بفکر این کوچولوی توی شکمت باش. باید پهلوون تمام عیار بشه ها. (رستم تلویزین و بشقاب را نشان می دهد) بیا . اینم خریدم برای تو و ویار تو.
تهمینه: چیه؟
رستم: با هزار و دویست تا کانال از سرتاسر جهان. با یه گوشی اندروید... که قراره هرجا ویار اومد سراغت باهم تصویری صحبت کنیم.
تهمینه: وای ممنونم.
رستم: اینا کلی برام آب خوردن. باید نه ماه کار کنم تا قسطاشون تموم شه. برای تو هم تا اون موقع یک زایمان موفق و پیروزمندانه آرزومندم.
تهمینه: ممنونم رستم. پهلوان ایران زمین.
(رستم می رود. تهمینه تلویزین را روشن می کند و موسیقی پخش می شود. نقال می آید و تهمینه ورزش می کند)
نقال: پس رستم از تهمینه خداحافظی کرد و همراه رخش به سوی زابلستان رهسپار شد. نه ماه بعد تهمینه پسری به دنیا آورد که بسیار شبیه پدرش بود و نام او را سهراب نهاد.
(رستم در قاب تلفن ظاهر می شود)
رستم: تهمینه کجایی؟
تهمینه: سلام رستم. چرا نفس نفس می زنی ناقلا؟ داری چکار می کنی؟
رستم: من الان وسط رزم هستم تهمینه. سیمکارتم نتش پایینه. یه لحظه نت داشتم گفتم باهات تماس نصویری برقرار کنم. تکنولوژی خوبیه تهمینه. داری چکار می کنی تو؟
تهمینه: دارم ورزش می کنم رستم.
رستم: چقد تیپت خوبه تهمینه. بچه مون بدنیا اومد؟
تهمینه: دکتر گفته ورزش بکنم.
رستم: ولی ورزش سنگین برای بچه خوب نیس.
تهمینه: تا شش ماه اینجوره. بعدش سزارین میشه و درمیاد بچه.
رستم: هزینه ش زیاده تهمینه؟
تهمینه: ای بگی نگی... مهم خودمم و انداممه رستم. مگه نه؟
رستم: و اون بچه...که قراره پهلوون بنامی بشه.
تهمینه: پول ریختنی زیاد بریز که تردمیل خریدم. باید هروز نیم ساعت سوارش بشم.
رستم: مگه نگفتم بجز رخش من اسب دیگه سوار نشی؟
تهمینه: اسب نیست رستم. دستگاهه. برای ورزشه.
رستم: باشه... من باید برم تا لشکرم شکست نخورده. مواظب بچه مون باش. بازوبند هم یادت نره.
(با رفتن رستم، برنامه تلویزیونی شروع می شود و نقال در نقش یک مجری زن صحبت می کند)
مجری: روی ماه همه تون رو می بوسم...ماچ ماچ ماچ... روی ماه همه زنهایی که به اصالت خودشون پی بردند. به اصالت آفریده شدنشون. ما برای مردها نیستیم. ما خودمون برای خودمونیم. امیدواریم که بزودی دنیایی بدون مرد داشته باشیم. و ما تااون موقع آروم نخواهیم نشست و خودمون دنیامون رو بدون مرد خاهیم کرد. زن مثل همین مردها، آزاده و آزادیش هم بیشتر. هیچ محدودیتی برای زن وجود نداره و این مردها هستن که باید خودشون رو اصلاح کنند. یک زن همیشه اولویت با خودشه. با زیباییش، با اندامش... با علایق و استعدادهاش... بعد نوبت میرسه به بچه که با خواست آقایون و برای اونا به وجود میاد. قدر این عمر کوتاهتون رو بدونید و مال خودتون باشید... مردها ارزششو ندارند. زیر بار مردسالاری و قوانین غلط سنتی نرید. ازدواج محدودیته... بچه داری محدودیته... ازدواج کنی بچه دار بشی که عمرتو توی چاردیواری خونه تلف کنی اما مردها بعد شما برن برای هزارتا دلخوشی و راحتی و تفریح ؟
(همزمان با این برنامه، تهمینه بجه را به دنیا می آورد.سهراب با یک پستانک و لباس کودکانه برتن وارد می شود. بلافاصله موسیقی مشهور خارجی پخش می شود و تهمینه با آن لب خوانی می کند. سهراب هم کودکانه می رقصد. صدای زنگ موبایل شنیده شده و رستم در تلفن است)
رستم: تهمینه؟؟ چرا آنلاین هستی اما جواب نمی دی؟
تهمینه: توی یه گروهی داشتم چت می کردم حواسم نبود.
رستم: گروه چیه؟
تهمینه: گروه دوستانه س.
رستم: یکی از سربازانم فیلمی گذاشت توی کانال خودمون، رقص بچه با مادرش... همینکه باز کردم دیدم تویی تهمینه. خوبه حالا به روم نیاوردم و الا آبروم می رفت.
تهمینه: خوب بود؟
رستم: میشه بدونم فیلم تو توی کانالها چرا می چرخه؟
تهمینه: من فقط به دوستم فرستادمش. اون نامردی کرده گذاشته توی کانالهای دیگه.
رستم: اگه اعتماد نداری چرا فرستادی به اون. الان کل ایرانیان دارن می بیننش.
تهمینه: رستم تو رقص منو می بینی اما بچه تو کنار من نمی بینی چطوری ناز می رقصه؟
رستم: بچه م؟ پسرم؟ بدنیا اومده؟؟ چرا نگفتی بهم؟
تهمینه: بله. دیدی؟ همش منفی نگاه می کنی.
رستم: اسمشو بذار سهراب.
تهمینه: نگاه کن... (تهمینه با سهراب عکس یهویی می گیرد) من و پسرم، یهویی.
سهراب: اده اده اودو اودو.
رستم: چه زود دراه حرف می زنه. چی میگه؟
تهمینه: میگه چه مامان جیگری دارم. منو میگه خب...
رستم: بازوش رو ببینم تهمینه.
تهمینه: چی؟
رستم: بازوش رو...بستی به بازوش؟
تهمینه: صدات نمیاد رستم... برام پول بفرست. کلی هزینه مهد پسرته. ضمنا میخام یه سر برم دوبی با دوستانم. چیزی نمی خرما... ولی یه هوایی عوض می کنم....
رستم: من قسطام سر کشیده به فلک تهمینه...صدامو نداری؟
تهمینه: برو به کارت برس رستم. بوس بوس.
رستم: الو الو...باز نت این سیمکارتم رفت. باید از اون سیمکارتهای پنج تومنی بخرم. این گرونا هیچ انتن نداره.
(رستم می رود و برنامه تلویزیونی شروع می شود. سهراب بزرگتر شده است و تهمینه در حال اتو کشیدن به موهای سهراب است. برنامه تلویزیونی در سکوت پخش می شود و یک برنامه سیاسی است)
سهراب: مامی... من حوصله مدرسه رو ندارم امروز. باید یه سر برم کلاس گیتار.
تهمینه: تو که هفته پیش کلاس فلوت می رفتی؟
سهراب: ماری پریشب بهم گفت فلوت بهت نمیاد. میخام گیتار بزنم.
تهمینه: ماری همون فیتنس خوشگله؟
سهراب: بله.
تهمینه: عزیزم درس و مشقت رو خوب نرسی فردا بابات بیاد کلی دعوامون میشه. تازه گفته بود چندتا کلاس دیگه م بذارمت بری. نمی دونم والاه کدوما رو میگفت...حالا یادم باشه زنگ زد ازش بپرسم.
سهراب: مامی بابا رو ول کن. توی غربت زن دیگه نگیره خوبه.
تهمینه: بیجا میکنه.
سهراب: ندیدی دیشب زن اون بازیگره با صابخونه ش دست به یکی کردن مردشو خونه راه ندادن؟
تهمینه: سریال بود.
سهراب: بالاخره این سریالها رو باید سرمشق قرار بدی. اون یکی سریال هم مرده تازه یادش افتاد دخترخالشو می خواسته، وقت دخترخاله رو فراری داد. هم زن و بچه خودش موند هم شوهر و بچه دخترخاله ش. دوتایی رفتن ددر. این بابای ما نره تو زابلستان دخترخاله جور کنه واس خودش؟
تهمینه: ماشالا... بچم چه چیزایی می دونه. من یه سر قرار دارم با دوستانم توی کافه.
سهراب: مامی منم بیام قلیون؟
تهمینه: عزیزم تو با دوستای خودت برو. فقط بابات یه چیزی گفته بود در مورد بازوت.
سهراب: بازوم چی؟
تهمینه: قرار بود یه کاری کنیم...برای بازوت. بذار فکر کنم....
سهراب: من اینهمه بدنسازی میرم که بازوم دیده بشه مامی. با آرایشگاهت هماهنگ میشی برم تاتو؟
تهمینه: باشه...این بهتره. بعدا این بابات نق نمی زنه بازو چی شد بازو چی شد.
سهراب: مامان با این مدیر تخص مدرسه صحبت کن. یا اجازه بده من با این موهام برم مدرسه یا مدرسه مو عوض می کنم.
تهمینه: لازم نکرده. می برمت غیرانتفاعی. دوبرابر پول میدم کسی کاری به کار موهات نداره.
سهراب: مرسی مامی... لب لب...
تهمینه: نمی تونم. رژ زدم. برو...
(سهراب می رود.تهمینه وارد گوشی موبایل می شود. رستم می آید)
تهمینه: کسی نیست؟ قرار کافه مون برای عصر سرجاشه یا کسی نمیاد؟
رستم: خجالتم خوب چیزیه. میشه بپرسم اونجاها چه غلطی می کنید؟
تهمینه: این چه طرز حرف زدنه؟ کاری نکن مطالبتو اسکرین شات کنم ببرم بذارم کف دست قاضی.
رستم: قاضی چیه؟ اسکرین شات چیه؟ چرا چرت و پرت میگی؟
تهمینه: خودتم خوب می دونی چی میگم. یعنی احضاریه دستت نرسیده؟
رستم: شکایت چی؟ من توی کوه و دشتم...ماموریتم. اینجا شکایت چی دستم بیاد؟
تهمینه: مهریه مو گذاشتم اجرا. تا قرون آخرش میگیرم.
رستم: برای چی؟
تهمینه: برای اینکه اینهمه رفتی دیار غربت، معلوم نیست چه غلطای اضافی اونجا می کنی.
رستم: این مزخرفات چیه سرهم می کنی؟مگه قراره چکار کنم؟
تهمینه: چندغاز چندرغاز بهم پول میفرستی فک می کنی من خرم؟؟ همه پولاتو خرج داف های اونور میکنی؟
رستم: داف؟
تهمینه: نکنه اون فیش حقوقی که ازت لو رفته دروغه؟
رستم: کدوم فیش حقوقی؟
تهمینه: من با رقم نجومیش کار ندارم. با داف بودنات هم کاری ندارم. اما سوالم اینه که چرا سهم ما همش از اون فیش تف هم نمیشه. هان؟
رستم: من زنگ زدم شکایت کنم ازت یه چیزیم بدهکار شدم...اینا شایعه س زن.
تهمینه: تو شکایت کنی؟ هه... چقد پررو.
رستم: سهراب رو صدا کن...کارش دارم.با تو نمیشه حرف زد.
تهمینه: کسی مجبورت نکرده با من حرف بزنی. ما حرفامون رو توی دادگاه می زنیم.
رستم: تو بیجا می کنی پاتو دادگاه می ذاری. میینی خونه تا من بیام.
تهمیه: اوه اوه...مردسالاری رو چزوندی رسما.
رستم: همینکه گفتم. من نمی خوام روزبروز عکسای تورو توی تلگرام و کانالها ببینم. سهراب رو صدا کن.
تهمینه: هه هه... تو هم عرضه داری عکساتو با دافهات بذار اینستا.
رستم: کی عکس عروسی منو گذاشته؟ اونکه دیگه مال خودمه. صاحب اختیارشم.
تهمینه: اون به من ربط نداره... پسرت خواسته پزتو بده.
رستم: پز بده؟ عکس مادرشو گذاشته جلو چشم اینو اون پز بده؟
تهمینه: اوه. با تو یکی نمیشه بحث کرد. برو بفکر مهریه باش که باید از اون فیش نجومیت پرداخت کنی.
رستم: اینا شایعه س. سهراب رو صدا کن.
تهمینه: سهراب؟؟؟ عزیزدلم؟ بیا ببین این آقا چی میگه بهت؟
سهراب: مامان باز ازون مردای متاهل که دزدکی میان تو پی وی شما خانمهان؟ با من چکار دارن؟ حق ندارن خونه مون بیان ها.
تهمینه: بیا بشین باباته. اه...
سهراب: بابا؟
رستم: هی ببینم... تو سهرابی؟
سهراب: تو خودت کی هستی؟
رستم: به سهراب نمی خوری... بازوت رو ببینم.
سهراب: با بازوم چکار داری؟
رستم: نشون بده
سهراب: مگه دختری می خای همه جامو ببینی؟
رستم: بی حیا... بازوتو نشون بده..
سهراب: بفرما.
رستم: این شکل و شمایل چیه روی بازوت؟
سهراب: تاتو... خوبه؟ کلی خواهان داره ها.
رستم: به تهمینه بگو...این پسر من نیس. من پسر خودمو میخوام.
سهراب: خفه بابا.
(سهراب تلفن را خاموش می کند . با مادر می نشینند پشت فرمان)
تهمینه: چی گفت این مرده؟
سهراب: ولش کن مامی. یه سلفی فیلم بگیر می خوام پخشش کنم.
تهمینه: برو.
(آهنگ نواخته می شود و همان رانندگی دخترانی که می خوانند و تصادف می کنند. تهمینه و سهراب هم تصادف می کنند. نقال که تا آن موقع در تلویزن بود، وارد می شود)
نقال: اینگونه شد که زمان خدمت مقدس سربازی فرا رسید. سهراب عازم می شود. بیشتر او مشتاق دیدار پدر است. جهان را بسی هست زین سان به یاد، بسی داغ بر جان هرکس نهاد... زمان خون دل خوردن نزدیک است. زمان فاجعه شوم...
(تهمینه برای سهراب لباس رزم می پوشاند)
سهراب: مامی من این موهامو نمی تونم بزنما. بخاطر موهام هم که شده خدمت مدمت نمیرم.
تهمینه: عزیزم بابات که فعلا پول نمیده خدممتو بخریم. تا جواب دادگاه نیاد وضعمون همینه. نمی خوام طلاق غیابی ازش بگیرم.
سهراب: تکلیف من چیه بین دعوای شما دو تا؟
تهمینه: بابات بدونه مدرک کاردانی تو ده ترمه گرفتی کلی شاکی میشه. اونم با معدل دوازده.
سهراب: من برم برگردم که کاملیا از دستم میپره مامی.
تهمینه: مگه اسمش ماری نبود؟ اون فیتنسه؟
سهراب: ماری که مال دوران مدرسه بود. بعدش دانشگاه با جودی آشنا شدم. کاملیا مال همین ترم پیشه.
تهمینه: الهی دورت بگردم عزیزم. کاملیا رو می شناسم که. اسمش مگه سکینه نیس؟
سهراب: من کاملیا می شناسمش.
تهمینه: خیلی خب... ببین نگران من نباشیا. من کلی دوست و آشنا دوروبرم دارم.
سهراب: من گفتم نگران توام؟ من نگران کاملیام.
تهمینه: تا بری خدمتتو سر کنی، منم طلاقمو قطعی می کنم.
(نقال وارد می شود. رستم جلویش ظاهر می شود)
رستم: بهش بگو بازوبند رو ببینده.
نقال: باید خودش این کارو بکنه.
رستم: باز که روایت به هم میخوره.
نقال: مجبورم یه تغییراتی توش انجام بدم.
رستم: یعنی سهراب میمیره؟
نقال: اونکه بله. و تو پیروز میدانی رستم.
رستم: دلواپسم... این پسر و مادرش کلی آبروی منو بردن. همه جیک و پوک زندگیم برای همه عیان شده... چه بی آبرو شدم آخر عمری.
نقال: باید بیشتر دقت می کردی تا اینجوری به اطلاعات شخصیت پاتک نزنن... و اما پایان داستان: چنین گفت رســتم به سهـــراب یل،که من آبـــرو دارم انــــــدر محـــل ، مکن تیز و نازک ، دو ابـروی خود، دگر سیخ سیـخی مکن؛ مـوی خود، شدی در شب امتــــــحان گرمِ چت، بروگــمشو ای خــاک بر آن سـرت، اس ام اس فرستادنت بس نبــــــــود، که ایمـیل و چت هم به ما رو نمـود، رهـا کن دختران افراسیــــــاب، چنین دخترانی می نمــــایندت کبــــــاب، اگر سر به سر تن دهیم به بلا، دریغـــا پسر را دهیم به بی حیا، چو شوهر دراین مملکت کیمــیاست، زین چنین زن گرفتـــــن خطـــاست، خودت را مکن ضــــایع از بهــراو، به دَرست بـــپرداز و دانش بجـــــو، دراین هشت ترم،ای یلِ با کـلاس، فقـط هشت واحد نمـودی تو پاس، توکزدرس ودانش، گریزان بـُدی، چرا رشــته ات را پزشـکی زدی، من ازگـــــــــور بابام، پول آورم، که هــرترم، شهـریه ات را دهـم، من از پهلــــــوانانِ پیــشم پـــسر، ندارم بجــز گرز و تیـــغ و ســپر، چوامروزیان،وضع من توپ نیست، بُوُد دخل من هفـده و خرج بیست، به قبـض موبایلت نگـه کرده ای ، پــدر جــــد من را در آورده ای، مسافر برم،بنـده با رخش خویش، تو پول مرا می دهی پای دیـــش، مقصّر در این راه ، تهیمیــنه بود، که دورازمن اینگونه لوست نمود.
رستم: بازوبند رو اول نشون بده ببینم خودتی، بعد میانتو بدرم.
سهراب: چیمو بدری؟
رستم: بازوتو نشون بده.
سهراب: چکار داری با بازوم؟
رستم: وقتو تلف نکن... باز کن ببینم. (رستم بزور بازوی او را باز میکند) این چیه؟ سیاه شدی؟
سهراب: تاتوئه.
رستم: این قرطی بازیا چیه.... بازوبند من کو؟
سهراب: من چه بدونم...
رستم: نمیشه که. من چه جوری اینو بکشمش؟
سهراب: من و رقیب...یهویی...(سهراب عکس میگیرد) برای مامانم فرستادم... رفق بی کلک مادر...
رستم: رفیق بی کلک؟ اتفاقا رفیق سرتاپا کلک... مادری که بازوبند خانوادگی رو گم کنه و بیفته دنبال این قرطی بازیا... (رستم کمربندش را درمی آورد)
سهراب: چیکار میکنی؟
رستم: برای چی فیلم می گیری ابله؟
سهراب: میفرستم توی گروه... رستم در حال لخت شدن....کلی تماشاگر داره.
رستم: تماشاگر داره؟ تو این وضع هنوز از این اعتیادت هم دست نمی کشی؟ الان یه پدری برات نشون بدم...(رستم در حالیکه سهراب را کتک می زند از صحنه خارج می شوند)
نقال: چنیـن گفت سهـراب، ایـــول پـدر، بُوَد گفـــته هایت چو شهـد وشکر، ولـی درس و مشق مرا بی خیـال، مزن بر دل و جان من ضــد حال، اگرگرمِ چت یا اس ام اس شویــم، ازآن به که یک وقت دپرس شــویم.
(نقال تعظیم کرده بیرون می رود
تمام)
برچسب:
نویسنده: هستی رستمی