بسمه تعالی
نمایشنامه
ساعت حرکت
نوشته مهدی صالحیار
اردیبهشت 97
هرگونه استفاده از این متن، مستلزم اخذ مجوز کتبی از نویسنده است: 09148928992
شخصیتها:
پیرمرد
جوان
شروع:
(پیرمردی که عینک شیشه کلفتی برچشم دارد با یک چمدان آنتیک و شیک، وارد شده و درحال انتظار به اطراف نگاهی می کند. چمدان را وسط قرار می دهد و همچنان درحال نگاه به ساعت و بررسی اطراف است. جوان دزدکی وارد می شود و سعی دارد چمدان پیرمرد را بقاپد. همینکه چمدان را بدست می گیرد، پیرمرد با فرزی و زرنگی که به سنش نمی خورد چمدان را می گیرد.)
پیرمرد کجا می بری؟
جوان ای وای... چمدون شماس حاجی؟
پیرمرد حاجی نیستم. اما مشهد رو برم میشم مشدی... مشدی رضا.
جوان مشدی رضا... چمدون شماس؟
پیرمرد هنوز مشهدم نرفتم که بهم بگی مشدی رضا؟ (پیرمرد مچ جوان را می چسبد)
جوان آخ آخ...دستم... مشدی رضا... حاجی رضا... اصلا رضای خالی... آقارضا... دستم شکست... چه پرتوونی ماشاله.
پیرمرد گفتم که مشهد نرفتم هنوز.
جوان انشاله میری... من اشتباه کردم... فک کردم کیف خودمه... عذر میخوام.
پیرمرد خواهش می کنم. (دست جوان را رها می کند )
جوان آخیش... دردم اومدا. اصلا به قیافت نمی خوره اینهمه زور داشته باشی.
پیرمرد نه دیگه... پیر شدیم رفت.
جوان نه حاجی، ماشاله چشات خوب میبینه... مشدی... آقارضا.... نکنه سر کاریه؟
پیرمرد چی؟
جوان عینکت رو میگم. به کلفتی شیشه داره، اما خوب میبینه... بزنم به تخته.
پیرمرد چشام دیگه سو نداره.
جوان قشنگ معلومه ها. اصلا نداره... اتوبوست حرکت نکنه؟ بلیط داری؟ مسافر کجایی؟
پیرمرد مشهد، اگه خدا بخواد.
جوان خدا که حتما می خواد.پس میری مشدی بشی و برگردی... مراسم اسمگذاریتون کی هس خدمت برسیم مشدی؟
پیرمرد چه مراسمی؟
جوان همراه ممراه نداری نه؟
پیرمرد فعلا ندارم.
جوان یعنی تنهایی... البته فعلا... دیدم این چمدون همچی بفهمی نفهمی نمیاد مال یه آدم تنها باشه... سنگین بود حسابی... تو نمیری برداشتنی فهمیدم مال خودم نیستا...از بس سنگین بود. شک ندارم لباس خانوم بچه ها توشه.
پیرمرد از کی می پاییدی منو؟
جوان من؟ بخدا منم مسافرم تو نمیری. دنبال کیفمم... نمیدونم کجا گذاشتمش. چشمم افتاد به چمدون شما و شما و... این حرفا... مسافرت تنهایی سخته پدرجان... مخصوصا برای یکی تو سن و سال شما... باید مراقب باشیدا (بدون توجه پیرمرد دور شده و خارج می شود)
پیرمرد آره، میدونم سخته. برای همینه که تنها نمیرم. منتظرشمف تا بیاد دوتایی میریم زیارت. من که بدون اون نمی تونم برم... این چمدونم نمیتونم بردارم تا خود مشهد... آها... یه اتوبوس رسید... شاید تو این یکی باشه...
(پیرمرد درحال دیدن دوردست است که جوان با تیپ باربران ترمینال و یک کلاه وارد می شود و کیف را برمیدارد. پیرمرد سریعا مچش را می گیرد)
پیرمرد کجا؟
جوان هرکجا شما بگید جناب.
پیرمرد بذارش زمین.
جوان هرجا بگید میبرمش جناب.
پیرمرد نمیخوام. بذارش زمین.
جوان چه سفت میگیرید دست آدمو جناب.
پیرمرد بهت میگم بذارش زمین مرتیکه.
جوان با منید جناب؟ (چمدان را رها می کند) آقا چی فکر کردید در مورد ما؟ فکر کردید دزدم؟ اینم بخت خشکیده ما، شش سال التماس کن بت کار بدن، اونوقت بشی خدماتی شرکت باربری این ترمینال، تا می خوای یه لقمه نونی دربیاری اسم دزد می ذارن روت و هرّی... لباسمو ببینید دیگه جناب... این چه قضاوتیه درمورد جوون مردم دارید.
پیرمرد چشام سو نداره.
جوان میبینم سو نداره. هر جنبنده ای رو میبینید، چمدون کوچولوتون رو میبینید اما لباس شرکتی منو نمیبینید؟
پیرمرد ندیدم.
جوان ایناها (اتیکت روی لباس را به پیرمرد نشان می دهد)
پیرمرد خب حالا هرچی.
جوان چی چی رو هرچی؟ اتیکت رو بخونید جناب.
پیرمرد چشام سو نداره که.
جوان میبینم سو نداره... من یکیو که خوب میبینه... رسما سیتی اسکن میکنه آدمو... دستام که ماشاله... سفت.
پیرمرد من میشناسمتون؟
جوان نه بابا... منظوری نداشتم... گفتم شاید بلیط ملیط دارین این بارتون رو تا دم اتوبوس بیارم. بیارم؟
پیرمرد ممنون. منتظرم.
جوان آها... همراه دارید جناب.
پیرمرد چی؟
جوان همراه دیگه. همراه... هیچکس تنها نیست... بالاخره همیشه یکی هست. کجا میرید حالا جناب؟
پیرمرد اگه خدا بخواد، مشهدالرضا.
جوان به به، چه سعادتی... اتوبوسهاش اونور ترمیناله جناب. اینجا که وایسادین محل پیاده شدن مسافراس. اتوبوسایی که میرسن مسافراشون رو خالی می کنن اینجا. اشتباه وایسادید ربون شکل ماهتون. بریم تا اونجا، چمدونتونم براتون میارم. بفرمایید.
پیرمرد عرض کردم فعلا منتظرم.
جوان منتظر حاج خانوم؟
پیرمرد عمرشو دادن به شما.
جوان خدا بیامرزه. تنهایی خوب نیس جناب... به فکر یه حاجی خانوم تازه باشید... (پیرمرد می خندد) نکنه سراغ دارید؟ ای ناکس... جون حاجی سراغ دارید؟ ماه عسله حاجی؟
پیرمرد نه خیر... بنده هم حاجی نیستم. قسمت نشده. یه مشهدشو هم برم... تازه میشم مشدی. مشدی رضا.
جوان ای داد بیداد... باشه حاجی رضا... مشدی رضا... جناب رضا... حالا چرا عصبانی میشی قربون شکل ماهتون... من اونطرفام... بیکار وایسادم... یه اشاره بدید میام چمدونتون رو میبرم تا هرجا دلتون بخواد... عزت زیاد.
(جوان بیرون می رود)
پیرمرد لازم نکرده... خودش بیاد چمدونمو برمیداره... اونقدام ماشاله پر زور و بازوئه که منم می تونه دست دیگه ش برداره... (می خندد) واس خودش پهلوونی شده بیا و ببین.... خودش گفته میلاد امام رضا میام میبرمت مشهد. باید الانا برسه دیگه... شب میلاده امشب....ناسلامتی... باز یه اتوبوس دیگه اومد... تو مسافرای این نباشه؟
(جوان با چادر زنانه برسر وارد می شود)
جوان ایوا ... آقارضا؟
پیرمرد کیه؟
جوان اینورم آقارضا.
پیرمرد با منی؟
جوان سلام آقارضا.
پیرمرد شما؟
جوان نشناختی؟
پیرمرد نه.
جوان وا... خوب نگاه کن خب.
پیرمرد چشام سو نداره.
جوان وا... من بااین قدرعنا... سر و مر گنده... جلوت وایسادم، میگی نمی بینی منو؟
پیرمرد دیدنش رو که میبینم. اما نمی تونم بفهمم کی هستی.
جوان خسته شدما... (روی چمدان پیرمرد می نشیند) پاهام داره می ترکه.
پیرمرد یه جایی بشین خب.
جوان نشستم خب.
پیرمرد رو چمدون نه.
جوان وا... باشه...بفرما... (کنار چمدان روی زمین می نشیند) نیومد؟
پیرمرد کی؟
جوان ایوا... پس واس چی منتظری اینهمه؟
پیرمرد نه. نیومده...میاد.
جوان چرا تو آفتاب منتظری؟ بیا بریم کنار دیوار وایسیم خب.
پیرمرد بفرمایید شما. اینجا باید وایسم.
جوان ایوا... پسر آفتاب می زنه پس کله ت، همین یه ذره عقلیم که داریم میپره ها. بیا بریم سایه. (بلند می شود چمدان را برمی دارد)
پیرمرد من همینجا راحتم. شما بفرمایید... خون دماق میشید شما.
جوان الهی دورت بگردم که اینهمه بفکر منی.
پیرمرد خواهش می کنم... خانمِ...؟
جوان نشناختی؟ یه نگاه بنداز... میشناسی. خوب دقت کن.
پیرمرد صداتون که یه جورایی آشناس. اما اینکه بشناسمتون ... نه... تا اونجا دارم میبینم... این قیافه آشنا نیس.
جوان حاج خانوم فوت شدن؟
پیرمرد عمرشون رو دادن به شما.
جوان خدا رحمتشون کنه. تنهایی سخته آقارضا، مگه نه؟
پیرمرد چی بگم ولله.
جوان همسفر نمی خوای؟
پیرمرد برا کدوم سفر؟
جوان مشهد دیگه.
پیرمرد از کجا میدونید مشهد میرم؟
جوان شکل وایسادنت میزنه که مسافر مشهدی... تورو خدا نگا کن... مو نمیزنه.
پیرمرد قراره باهم بریم.
جوان با من؟
پیرمرد نه خیر. با شما منظورم نبود.
جوان می بینی شانس منو؟ یه عمر همش تو حسرت یه دلخوشی، یه مسافرت، عمرم تلف شد تو اون چاردیواری که کارم همش زل زدن به پنجره بود و حسرت کشیدن... آقا رضا؟
پیرمرد بله؟
جوان نمیشه؟
پیرمرد چی نمیشه؟
جوان مشهد؟
پیرمرد مگه مشهد مال منه که بشه یا نشه؟
جوان یعنی میشه؟
پیرمرد چرا نشه؟
جوان خب کی بریم؟ (دوباره چمدان را برمی دارد)
پیرمرد کجا؟
جوان مشهد دیگه.
پیرمرد با کی منظورتونه؟
جوان با من. برم دو تا بلیط بخرم بیام؟ (چمدان را برمی دارد)
پیرمرد اینو بذارید زمین.
جوان خب بدون این میرم بلیط بخرم.
پیرمرد بله بذاریدش زمین.
جوان من دوتا بلیط بخرم میای یگه؟
پیرمرد من منتظر کس دیگه ای هستم. (سعی می کند چمدان را از جوان بگیرد)
جوان (در حال کشمکش چمدان با پیرمرد ) ای وای... آقارضا؟ دستت... دستت... دارم بهم میخوره... بکش دستتو آقارضا... ای بی چشم و رو... آقارضا... (پیرمرد چمدان را ول می کند) خیلی هیزی شما... خدایا ...توبه توبه... قشنگ دستشو چسبوند بهم.
پیرمرد کو؟
جوان یعنی تو احساس نکردی؟
پیرمرد بذارید زمین این چمدون رو.
جوان تورو روح زن خدابیامرزت... نشناختی منو؟
پیرمرد عرض کردم چشام سو نداره که خوب ببینمتون.
جوان آره جون عمه ت. سو نداره، سو نداره... چمدون به این کوچیکی رو سو داره اما هیکل به این رعنایی رو سو نداره؟ هیشش... میرم خودم مشهدو... نخواستم جناب آقارضا... برو تنهایی مشدی رضا شو برگرد، مام خدا داریم واس خودمون. (پیرمرد چمدان را می گیرد و جوان با عصبانیت خارج می شود)
پیرمرد الاناس که دیگه پیداش بشه. یکم بعد آفتاب میره... اذون میشه... بعید میدونم یادش رفته باشه که قراره بیاد... اللهم صلی علی محمد و آله محمد. خدایا چشمت به عزیزم باشه، هر کجا هس، هر کاری می کنه... پشت و پناهش باش.
(جوان با دگمه های تا یقه بسته شده و تسبیحی در دست وارد می شود)
جوان حاجی کمکتون بکنم؟ آقارضا؟
پیرمرد بله؟
جوان من اینجام... سلام علیکم حاج آقارضا. ببخشید دیرتر برای دستبوسی خدمت رسیدیم.
پیرمرد سلام . (با جوان دست می دهد) خواهش می کنم. تو زحمت افتادید.
جوان حالا چرا اینجا حاجی؟ اجازه می دید حاجی بگم بهتون؟ انشاله زیارت مکه...
پیرمرد انشاله... منتظریم.
جوان تشریف نیاوردن؟ منت بر سر دیده ما بگذارن؟
پیرمرد نه هنوز. منتظریم دیگه.
جوان اینجوری خیلی بده حاجی.نعوذ بالله... رئیسمون بفهمن ناراحت میشن. تشریف بیارید بریم داخل.
پیرمرد نه.
جوان تعارف نکنید حاج آقا. چمدونتون اینه؟
پیرمرد نه. همینجا راحتم.
جوان حاجی آقا، نفرمایید. برای ما مسئولیت داره. بفهمن شما تو این وضعیت، زیر آفتاب، تو این شرایط... حرف رو ما میاد. استغفرلله اتوبک علیه.
پیرمرد نه... میشینم همینجا.
جوان نه نه... نگید حاج آقا. می خواین من و همکارام خاک بر سر بشیم دسته جمعی علی هذا؟ پاشید منم چمدونتون رو میارم.
پیرمرد شما خیلی لطف دارید. اما من اینجا منتظر می شم.
جوان برای ما قباحت داره حاجی. درگاه الهی سرافکنده بشیم؟ این سعادت رو از ما نگیرید حاجی آقا. تبارک الله.
پیرمرد شما خبر ندارید؟
جوان از چی؟
پیرمرد که کی می رسن؟
جوان من؟ ... نه... خب باید می رسیدن.
پیرمرد منم میگم باید تاالان می رسیدن. دیر کردن نه؟
جوان البته همچینم دیر نکردن. لاتاخّر
پیرمرد همه اتوبوسای جنوب تا ظهر رسیدن.
جوان اتوبوسای جنوب؟ آره... علی الظاهر و المعلوم.
پیرمرد پس نیومد...
جوان از جنوب میاد حاجی؟
پیرمرد قرار بود بیاد.
جوان میخواین یه سر برید بپرسید از تعاونی ها. شما برید مشخصاتو بدید بلکه خبری دادن ازش. من اینجا کنار چمدونتون هستم.
پیرمرد نه... بهتره برگردم.
جوان کجا حاج آقا؟ من و همکارای وابسته دربست نوکر شمائیم. هر جائی بفرمایید میرسونیمتون. مشهد می رفتید نه؟ بذارید الان تدارک یک وی آی پی تک صندل بکنم براتون تا خود حرم. (ظاهرا در حال شماره گیری است) خوشا بسعادتتون حاج آقا. خوشا بسعادتون... خیر العالمین... ما رو فراموش نفرمایید وقتی ضریح زیبای آقا رو دستتون می گیرید. محتاج دعاییم حاج آقا.
پیرمرد زحمت نکش پسرم. برمی گردم خونه.
جوان استغفرالله و اتوب علیک... نفرمایید حاج آقا. شما رو روی کول خودمم برم برای ما افتخاره.
پیرمرد ممنونم واقعا. اسباب زحمت نشم بهتره. برمی گردم خونه.
جوان حاج آقا... بصبر الله.... قطعا میاد...صبر داشته باشید. حالا کو تا غروب... یکی دوساعتی هم منتظر میشیم. نمازمون رو باهم می زنیم... می خونیم... بعدش یه شام در خدمت ما هستید که انشاله تااون موقع می رسن. انشاالله الرب العالمین.
پیرمرد نه. اومدنی بود تا حالا رسیده بود.
جوان شاید بلیط پیدا نکردن حاج آقا. شایدم اتوبوسشون پنچری چیزی شده باشه. شماره شو دارید من یه زنگی بزنم؟
پیرمرد نه. ندارم... فکر کردم شما از دوستاشی.
جوان از دوستاش؟...نه. دوست کی منظورتونه؟
پیرمرد پسرم.
جوان آها... پسرتون... از کجا قراره بیان بسلامتی و میمنت؟ جنوب کار می کنن؟ عسلویه؟ بندر؟
پیرمرد خوش گفت هرجا باشه، هر کاری دستش باشه... میلاد اما رضا میاد میبردمون مشهد. رضایت نامه شو که انگشت زدم، دستامو بوسید... رفت سراغ مادرش... پیشونیشو بوسید... گفت میلاد امام رضا میاد... من و مادرش نشستیم... هفته ها و ماهها... تا میلاد امام رضا که خبری ازش نبود، یه روز مونده، ساک بستیم... این چمدون رو... نشستیم تا غروب... شب میلاد شد و خبری از نشد. نه کسی خبرشو آورد نه کسی ازش حرفی زد. سالهای سال....نشستیم و شبهای میلاد چمدونمون کنار درحیاط بود. اما نیومد که در رو باز کنه. (پیرمرد چمدان را باز می کند و قاب عکس پسرش را بیرون می آورد) اومدن گفتن از پسرم همین یه پلاک اومده ویه تیکه پارچه از پیرهنش که اسمش روش نوشته شده... خب این یعنی پسر من؟! مادرش گفت بالاخره میاد، مطمئنم. خودش میاد... نه پلاک و پیرهنش... اما باز نیومد. مادرش رفت و تنهام گذاشت اما باز نیومد که سراغی از مادرش بگیره. منم همه سال عید امام رضا که میشه، چمدون رو برمیدارم و منتظر ازین که یه روزی به قولش وفادار میشه و از یکی از اتوبسهای جنوب پیاده میشه. با اتوبوسایی که رفت و دیگه نیومده. فردا میلاد امامه و آفتاب هم داره غروب میکنه... پسرم نیومد... از هیچکدوم از اتوبها پیاده نشد... حتما باز نتونسته بیاد... سال بعد حتما میاد... و باهم میریم مشهد... امسال که نیومد...
(پیرمرد چمدانش را میبندد و خارج می شود)
جوان پدرجان؟ حاج آقا؟ من دربست نوکرتونم. میبرمت تا خود مشهد... حاج آقا؟ آقا رضا... منم جای پسر تو... قبولم کنی برام کافیه... دلتو شاد کنم دیگه چیزی نمی خوام... وایسا بیام کمکت کنم... تا خونه راضیت کنم برمی گردیم به حساب من بریم مشهد... وایسا اومدم.
(جوان پشت سرش می دود... تمام)
برچسب:
نویسنده: هستی رستمی