خرید بک لینک

نمایشنامه خیابانی

پدر یک قهرمان بود

نوشته مهدی صالحیار

هرگونه برداشت و استفاده از این متن، مستلزم مجوز کتبی نویسنده است: 09148928992

پدر در وسط میدان در حال برگزاری یک برنامه نقالی است. پسر هم همراه او کمک می کند.

پدر به نام خداوند جان و خرد ،کزین برتر اندیشه برنگذرد.

پسر خداوند نام و خداوند جای، خداوند روزی ده رهنمای.

پدر آخرین فرمان، آخرین تحقیر... مرز را پرواز تیری می دهد سامان! گر به نزدیكی فرود آید، خانه هامان تنگ، آرزومان كور... ور بپرد دور، تا كجا؟... تا چند؟... كو بازوی پولادین و كو سر پنجه ایمان ؟

پسر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور، دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یكدیگر... كودكان بر بام، دختران بنشسته بر روزن، مادران غمگین كنار در.

پدر خلق، چون بحری بر آشفته، به جوش آمد؛ خروشان شد؛ به موج افتاد؛ برش بگرفت و مردی چون صدف ازسینه بیرون داد:

پسر منم آرش.

پدر منم آرش.

پسر سپاهی مردی آزاده.

پدر منم آرش، سپاهی مردی آزاده، به تنها تیر تركش آزمون تلختان را اینك آماده.

پسر كمان كهكشان در دست،كمانداری كمانگیرم... کد بازیها رو میدونم. کد بازی ها رو می شکنم.... همچین ضربه شستی می زنم...

پدر /چشم غره می رود/ كمان كهكشان در دست،كمانداری كمانگیرم... شهاب تیز رو تیرم؛ستیغ سر بلند كوه مأوایم.

پسر مرا تیر است آتش پر... قهرمانی شکست ناپذیرم... همه بیست و سه مبارز رو توی بازی از بین می برم و محو و نابود میکنم. قهرمانی مثل نینجاها.

پدر /متعجب تر چشم غره می رود/ . به چشم آفتاب تازه رس جایم مرا تیر است آتش پر؛ مرا باد است فرمانبر. پس آنگه سر به سوی آسمان بر كرد.

پسر گوبلین و بربر در بازی اکشن کلاش اف کلنز روبروی هم قرار گرفتن. شخصیت بربر قابل ارتقاس باید باکیفیتشو لود کنم.

پدر اینا چیه میگی نقل رو خراب می کنی پسر؟ به آهنگی دگر گفتار دیگر كرد: درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!كه با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بودبه صبح راستین سوگند!. . .

پسر ژوسن خشاب رو پر میکنه تا به کمک ژوزف بتونه از یگان هوایی قلعه محافظت کنه و مدال افتخار رو به گردن خودش بندازه. تریلر بازی کال آف دیوتی خودش همه چیزو به شما میگه.

پدر این مزخرفات چیه پسر؟ ژوزف کدومه ژوسن کیه؟ این اراجیف چیه سر هم میکنی؟

پسر بابایی، قهرمانهایی که من میشناسم همینان.

پدر کدوما هستن؟

پسر همین نینجاها و مرد یخی و تبرزن و بربر وگوبلین .

پدر یواش... صبر کن ببینم. این کلمات نامانوس رو از کجا آوردی؟ وسط نقل آرش کمانگیر هذیون میگی؟ تماشاگر الانه که قهر کنه بره.

پسر بابایی من حرف بدی نزدم که. من فقط اسم قهرمانایی رو میگم که مردم میشناسن.

پدر این مردم این کلمات نامانوس رو می شناسن؟ اینا آرش رو میشناسن پسرم. بنظرت جاش هس که وسط نقل آرش این کلمات غریب رو میگی؟

پسر اصلا هم غریب نیست. تازه منم مطمئنم خیلی از این مردم آرش که شما میگی رو نمیشناسن بابایی. اما بپرسی ازشون گوبلین و بربر توی کلش آف کلنز، خوب میشناسن.

پدر خب چه ربطی داره به نقل ما؟ تازه آرش رو خیلیا میشناسن. از طرفی یکی از وظایف ما نقالها، همین معرفی اسطوره ها و قهرمانهامونه.

پسر خیلیا بااین بازی های کلش آف کلنز و بیست و چهارمبارز قهرمان شدن.

پدر یعنی چی؟ مگه بااین کلمات نامانوس میشه قهرمان شد؟

پسر من میدونم توی همین جمع، خیلیا بازی کلش آف کلنز رو بازی کردن و قهرمان شدن.

پدر واقعا؟ عجب... خوب شد گفتیا... نمی دونستم.

پسر میتونیم از تک تک شون سوال کنیم.

پدر لازم نکرده. بهتره نقلمون رو تموم کنیم. زمین خاموش بود و آسمان خاموش. تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش.

پسر بابایی هیچ یک از این مردم دوس ندارن تعریف قهرمانای شما رو بشنون.

پدر تو از کجا می دونی؟

پسر از قیافشون میشناسم.

پدر قیافه شناس بودی و نمی دونستم؟

پسر میتونیم ازشون بپرسیم.

پدر لازم نکرده.

پسر حالا چی میشه یکبار هم که شده حرف پسرتون رو گوش کنید؟

پدر کی گفته حرف پسرمو گوش نمی کنم؟ اما وسط نقل که جای این حرفا نیست پسرم. نقل آرش مهمتره.

پسر ولی من که میدونم دوستام این چیزایی که میگید رو نمی دونن و نمی شناسن.

پدر این برمی گرده به نظام آموزشی و تربیتی کشور که باید روی این قهرمانهای ملی زوم کنه.

پسر همه دوستای من، حتی همین بزرگترا، با یه دانلود توی اینترنت میتونن قهرمانهاشون رو پیدا کنند.

پدر قهرمان رو مگه دانلود می کنن؟

پسر دی وی دیشو بخواین همش ده تومنه. شایدم پنج تومن.

فروشنده /یهو از وسط تماشاگران داخل می پرد و بساط فیلم و بازیهایش را پهن می کند/ آفرین پسر. تازه کپی رایت هم میکنیم و چهارتومن می فروشیم. تریلر جدید ماموریت غیرممکن رو دیدی؟راست کار خودته. تازه کدهای بازی جدید رو دارم . بازی می کنی و حال می کنی. خود شرکت مایکروسافت داره گیم میزنه که امروز فرداس بیاد بیرون. پر از قهرمانهای بزرگ، اسلحه های غول پیکر.

پدر /گوش فروشنده را می گیرد/ ببخشید شما؟

فروشنده آخ آخ... ولم کن پدر.

پدر شما وسط نقل بنده بساط پهن کردی؟

پسر بابایی، این آقا آشناس. گیم نت داره توی خیابونمون.

پدر بنده هم شناختم. میگم وسط نقل من چکار داره؟

فروشنده پدرجان، نقلتون عالی بود. دستمریزاد... اما بنده در راستای تکمیل بیانات پسرتون، خواستم محصولات جدید رو ارائه بدم.

پدر کی ازت محصولات جدید خواست؟

فروشنده پسرتون از قهرمانهای اینترنتی و گیم های جدید کلش آف کلنز و کال اف دیوتی و بیست چهارمبارز و نینجاها صحبت کرد خواستم نمونه های عینی رو خدمت برسونم.

پسر آره بابایی. ببینید چه گیم های خوبی داره.

پدر پس این شما هستید که هرروز از این بازی های اکشن و خارجی میدید به خورد بچه مردم؟

فروشنده نوع سوال کردنتون اینجور میرسونه که داریم کار خلاف می کنیم؟ بفرما، این پروانه کسب بنده. مشکلی دارید؟

پدر تربیت فرزند بنده ایجاب می کنه که من بدونم این رفتارهای خشن و توهم زای فرزند بنده در منزل از کجا آب می خوره.

پسر توهم نیست بابایی. جذابیته. غروره.

فروشنده شما تجربه کنید پدرجان. قطعا به خواسته های پسرتون هم میرسید.

پسر تجربه که زیاد داره. هرروز سه بار توی بازی ازم شکست می خوره. اما حرفش اصلا عوض نمیشه.

پدر بایدم اینجوری باشه. با شکست دادن من توی یه بازی توهم زا، ادعا می کنه قهرمان ملی و جهانی شده.

فروشنده قطعا اونجوره.

پدر قهرمان ملی و جهانی شده؟

فروشنده پس چی؟ من هیشکی ندیدم اندازه پسرت خوب بازی کنه.

پدر شما میگی بازی... توی بازی...

پسر بابا حرفو عوض نکن. من اینبار میخام ضعیفترین و کم امکانات ترین سرباز رو انتخاب کنم. یه خنجر و یه کلت کمری. اون سرباز گنده و مجهز با اسلحه غول پیکر مال تو.

فروشنده ثابت کن خودتو پدر من. ثابت کن.

پدر چی رو ثابت کنم؟

فروشنده بهش ثابت کن که تو آدم قوی هستی.

پسر من دوس ندارم بابام وقی همش نقل اسطوره ها رو میگه خودش آدم ضعیفی باشه و هی ببازه.

پدر عزیزم تو قسمت خاکستری مغزت بهم ریخته. این به اون هیچ ربطی نداره . میدونستی؟

فروشنده آقا حرف بسه. چقدر حرف می زنید شما. خودتو ثابت کن عزیز من. تو عمل ثابت کن.

پدر جا داره علیرغم انجام آداب و تربیت فرزندم، بعدها و به موقعش، یه حالی هم از جنابعالی بگیرم تااینجوری مغز بچه مردمو پر نکنی.

فروشنده آقا من ساکت...من لال... بفرما خودت مغز بچه تو عوض کن. دسته شماره دو مال شماس. /آن دو را به بازی رایانه ای تشویق می کند/

پدر چاره ای نیست انگار.

پسر آخ جون... یه پدری ازت دربیارم بابا.

پدر با من بودی فرزندم؟

فروشنده داخل بازیه این حرفا پدرجان....به دل نگیر... این دگمه ها رو بدون....این مشته....این کف گرگیه....این لگده.... این لگد از پشته. /فروشنده دسته بازی ها را به هردو طرف می دهد/

پدر منظورت جفتکه؟

فروشنده الان میخایم استارت این بازی رو بزنم. یک گیم خیلی خیلی جذاب و دیدینی... دسته شماره یک دست پدره... یک مرد تنومند و بانزاکت و کمی ظاهرا بیخیال. اما دسته شماره دو دست پسره...مرد درجه یک بازیهای کامپیوتری و پلی استیشن... پسر نه سالشه و درجه هوشیش بالاس و سرعت خوبی در بکارگیری کدهای بازیها داره... دگمه استارت رومیزنیم ... رینگ خونینی خواهیم داشت... سه، دو، یک.

/بازی شروع می شود و دو طرف ابتدا با دسته ها ور می زوند و سپس دسته ها را رها کرده و بصورت اسلوموشن نقش دو شخصیت مبارز بازی را ایفا میکنند و نهایتا پدر قرار است ببازد/

پسر بمیر بابا. تو شکست خوردی. تو هیچوقت یک قهرمان درست حسابی نمیشی.

پدر تمومش کن.

فروشنده زنده باد پسر... الحق که عین خودمی...یه قهرمان واقعی. /پدر نقش برزمین میشود. پسر روی او نشسته است/

پسر من بردم.

فروشنده دسته شماره یک.... یو وین.

پدر پاشو شورشو درآوردین..

پسر منظورتون اینه باز نمی خواین شکست خودتون رو قبول کنید؟

پدر من حرفی از شکست نزدم.گوش کن پسرم...تو هم گوش کن مرتیکه متوهم.

فروشنده با منی؟

پدر بشین گوش کن.

فروشنده برای چی؟

پسر بابا من میرم خونه. نخاستیم اصلا.

پدر تو هم بشین و گوش کن.

پسر چیو گوش کنم بابا؟

فروشنده بابات نمیخواد قبول کنه باخته... نمی خواد قبول کنه تو یه قهرمانی.

پدر آداب تربیت حکم میکنه بهت بگم که خفه شو.

فروشنده با منی؟

پسر بابا الان عصبانی هستید؟

پدر نه.خیلی جدی هستم.

فروشنده مثلا عصبانی بشی چی میشه؟

پسر عصبانی بشه خیلی بد میشه. بابام چشاشو میبنده و کمربندو میچرخونه و آداب تربیت رو بجا میاره .

فروشنده نه بابا؟

پدر بشینید.

پسر بشینیم.

پدر من چند وقتیه توی خونه مراقب حرکات پسرم... تنها فرزندم هستم. اون توی توهمش خودشو یک مرد جنگی، دلیر، شجاع، قهرمان...

فروشنده پروتاگونیست.

پدر یک شجاع مرد می دونه که هیشکی حریفش نیست.

پسر اونکه صددرصد... بزن کف دست قشنگه رو به افتخار من.

فروشنده ایول.

پدر جالب اینجاس که منو که پدرشم، مردی ضعیف و نالایق و ضعیف میدونه که هیچ کاری از دستش برنمیاد. بلد نیست یه اسلحه جنگی ناقابل رو دستش بگیره.

پسر دقیقا....

فروشنده حرف حق روباید از دهن بچه شنید. آفرین. بچه های امروزی اونی که به چشم می بینن و نمونه هاشو دارن می پسندن و الا گوشها پره از موعظه پدر من... عمل مهمه.

پدر اینو تو میگی؟

فروشنده پسرتم میگه.

پدر اینو پسرمم میگه؟

پسر اینو همه میگن.

فروشنده آپدیت باش پدر من. آپدیت.

پدر البته ما بزرگترا بی تقصیر نیستیم. اونجور که باید و شاید نتونستیم از خودمون و بزرگترامون به نسل آینده منتقل کنیم. اما میخوام آخرین نقل رو براتون روایت کنم.

پسر بازم نقل؟

پدر می خوام آخرین نقل رو روایت کنم.

پسر خسته شدیم بابا.

پدر آخرین نقل.

فروشنده البته بابات بد هم نقل نمی گه ها. اما مشتری نداره که، می فهمی؟

پسر اینهمه از بازیها گفتیم، باز رفت سراغ قهرمانهای خودش.

پدر اتفاقا می خوام از یه بازی بگم.... گوش کن.

پسر از کدوم بازی، بابایی؟

فروشنده کد بازی رو هم میدونی؟

پدر کدوم بازی قلعه داره؟

فروشنده قلعه؟ قلعه که زیاد داریم.

پسر جنگهای صلیبی، افسانه قلعه... مدال افتخار هم قلعه داره.

پدر همون مدال افتخار. با باروهای بلند، سنگهای ضخیم، مردمشون سرگرم کار خودشون. چهار رفیق ... چهار دوست... از بچگی همبازی، توی مدرسه همکلاسی و توی جوونی همسفره و آب و نون. یهو صداهایی از پشت دیوارهای قلعه بلند میشه. صدای نعل اسبهاس. می تازن تا خود قلعه. دروازه ها رو می شکنن. با طناب از دیوارهاش بالا میرن. آتیش می زنن پنجره ها رو. خورد میکنند در خونه ها رو.

پسر باید کد بازی رو بلد باشی تا قهرمان بازی وارد بشه و جلوشون وایسه.

پدر وقتی از آسمون میان تا بالای قلعه، عین اژدها، تا مردم رو ببرن زیر آتیش...

فروشنده مخفی میشیم.

پسر قایم میشیم.

پدر ولی یکی از رفقا رفته پشت ضدهوایی و دست گذاشته رو ماشه و امون نمیده.

فروشنده تانک ها از داخل دروازه ها میان تو.

پسر باید برمی پناهگاه. اینجام کد بازی لازمه تا اسلحه بمب افکن رو بیاریم داخل بازی.

پدر یکی از اون رفقا، از بنزین و بطری های نوشابه، بمب میسازه. میره بالای پشت بومها تا بپره روی تانکها و اون بمبها رو بندازه داخل کابین تانک.

پسر اون موقع می زنن که؟

فروشنده نظامیا دارن تک تک خونه ها رو می گردن و تیربارون می کنن.

پدر از همون رفقا اسلحه شکاری برمیدارن و میرن تو سوراخ سنبه ها.

پسر اسحه شکاری چیه بابایی. دشمن تفنگهای غول پیکر داره.

پدر تا تخلیه خونه ها از زن و بچه مردم، مقاومت می کنن. اینجاس که رفقای دیگه ای بیرون شهر، دست به یکی می کنند تا به داد شهر و خونه و خاک برسن.

فروشنده آمادگی نظامی ندارن.

پسر یکی باید خوب اسلحه رو بشناسه. کدهاش رو بدونه. و الا نمی تونه ازش استفاده کنه. بابایی مثل خود شما که بلد نیستید و هی می بازید.

پدر یه دل محکم و یه ایمون قوی... رفقایی که داخل شهر اسیر بودن وتو چنبره دشمن، رفیق آخری، بیرون شهر بود و یه گردان با خودش آورده بود برای کمک. شهر از زمین و آسمون مورد حمله و خاک و خون کشیده شدنه. خونه ها تخلیه شده. اموال مردم به غارت رفته. زن و بچه مردم زخمی و آواره توی بیابونها. تانکها از روی هرچیزی که جلوشونه رد می شن و له و لورده می کنن. رفقا دست تو دست هم کردن برای کمک به بقیه. از آب و خاک پیش میرن جلو. توی تاریکی شب، توی سرمای زمستون، توی تشنگی جگرسوز چله تابستون، توی کولاک شدید و بارونهای سیل آسا. درحالیکه از خطوط جلوتر، شعهید و زخمی میاد عقب، اما هربار قدمها رو به جلو و پیشرویه. هردشمنی که از برج و بارو و دیوار و دروازه شکسته پا داخل شهر گذاشته بود، الان از کرده خودش پشیمونه. پا پس می کشن دشمنا. تجهیزاتشون توی آتیشه، تانکهاشون خراب و نیم سوخته، اسلحه ها خالی و بدون گلوله... همه پا به عقب داشتن و رفقا رو به جلو... وقتی هم که شهر خالی از هر غریبه ای شده بود، دیگه کسی رفیقی که پت بام بمب بنزینی روی تانک دشمن ریخت رو ندید. رفیقی که داخل سوراخ سنبه ها با تفنگ شکاری تیر مینداخت، زیر آوار دفن بود. رفیق دیگه داخل کوچه پس کوچه های هر، جنازه ش بی سر بود. و رفیقی که دیرتر رسیده بود از بیرون شهر.... پیروزی با خودش آورده بود اما شرمنده رفقای دیگه بود.

پسر چه بازی جذابیه. قهرمانای خوبی داره. کدوم بازیه این بابا؟

فروشنده فکر کردی بازیه؟ معلومه که داستانش حقیقت داره.

پسر راس میگه بابایی؟

پدر زمین خاموش بود و آسمان خاموش تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش دشمنانش، در سكوتی ریشخند آمیز، راه وا كردند. كودكان از بامها او را صدا كردند مادران او را دعا كردند، پیر مردان چشم گرداندند دختران، بفشرده گردن بندها در مشت، همره او قدرت عشق و وفا كردند قله ها، پیگیر، باز گردیدند، بی نشان از پیكر آرش با كمان و تركشی بی تیر آری، آری. جان خود در تیر كرد آرش.

فروشنده بزن کف دست قشنگه رو به افتخار بابای قهرمانت.

پسر بابای قهرمان من؟

پدر من موندم پسرم. تنها رفیق از اون چهاررفیقی که با دستای خالی.... و نه بااون یال و کوپالی که توی بازیهای شما هس، اینجوری قهرمان شدن. البته منم یه سری وظایف دارم که نباید ازشون کوتاهی کنم. مشکل نسل جدیدی مثل پسر بنده، همینه که بازیهای خوشرنگ و لعابی رو میبینه و البته متوهم هم میشه.اما امیدوارم شماها هم بعنوان فروشنده بتونید که یه مقدار درانتخاب بازیها و فروششون و البته تبلیغات درست و بجا، یه کارهایی بکنید. ما هم باید به وظابقمون خوب عمل کنیم.

پسر نقل تموم شد بابایی نه؟

پدر بله. نقل امروزمون در مورد آرش تموم شد. ما آرش های زیادی داشتیم پسرم و داریم . که هرکدومشون یه قهرمان ملی هستن. برای شادی روح قهرمانهای ملی که عمرشون تو این دنیا نیست و یادشون تو خاطرمونه و برای سلامتی قهرمانهایی که از این مرز و بوم و خاک دفاع میکنند یه صلوات محمدی بفرستید.

فروشنده حالا جدای این بحثا... گیم های سالم هم داریم. که تست هوش و سرعت و تمرکز می طلبه. توهم زا هم نیس پدرم. بدم خدمتتون؟

پدر پسرم باید انتخاب کنه. من که نیازی به بازی نمی بینم.

فروشنده بدم خدمت آقاپسرگل؟

پسر حاا بعدا درموردش فکر میکنم. چون فک کنم بابا نقل های دیگه ای هم داره که در مورد آرش های دیگه س. برم ببینم چیا می تونه یادم بده.

فروشنده زرشک... کاروکاسبیمون هم که تخته شد.

پدر بریم پسرم.

پسر بریم بابای قهرمان من.

فروشنده وایسین منم بیام ببینم چیه نقل بعدی.

همه بیرون می روند. تمام

برچسب: نویسنده: هستی رستمی تاريخ: سه شنبه 21 اسفند 1397 ساعت: 15:12

صفحه بندی