خرید بک لینک

بسمه تعالی

نمایشنامه خیابانی

پایبند

نوشته مهدی صالحیار

هرگونه استفاده از این متن مستلزم اخذ مجوز از نویسنده است:

09148928992

احمد، یک مرد میانسال یا جوان، پابرهنه، وارد شده و درحالی که شیشه گلاب در دست دارد با دستمال کفش و پاهای تماشاگران را تمیز می کند. ظاهرا آنها زائرین کربلا هستند.

احمد السلام علیک یااباعبداله الحسین... خیلی خیلی خوش اومدید. خاکپای همه زائرام. خسته نباشید. خدا قوت... اجازه بدید اونایی که پای برهنه میرن تا بین الحرمین، گلاب بزنم و پاشون رو تمیز کنم... کف پاشون رو خنک میکنم تا تاول نزنه خدای نکرده. غلام درگاه امام حسینم. خستگی از تنتون می بره. پاهاتون رو خنک می کنه و خوشبو... هنوز راه زیادی مونده تا حرم اما شما که عاشقی میدونم که زوردتر میرسی تا حرم آقا. خوشا بسعادت همتون.... پاهاتون رو خوشبو می کنه این گلاب.... این پاها داره مسیر بهشت رو میره. این خاک مقدسه...بوی خون های به ناحق ریخته تو این خاک زیاد می شنوی. این خاک ناحقی های زیادی به خودش دیده اما دلش پر از عزیزانیه که نگهشون داشته.... از امام سیدالشهدا بگیر تا شهدای ما ایرانی ها و اصحاب ائمه... السلام علیک یاباعبداله الحسین.

حسین / علمی در دست وارد می شود که بگذرد/ صبر کن ببینم.

احمد آقایونی که پابرهنه هستن گلاب میزنم پاهاشون. هر عزیزی که دوست داره می تونه کفشهاشو دربیاره گلاب بزنم. این پاها مقدسه که تو این مسیره.

حسین نمی خواد. صبر کن ببینم.

احمد اجازه بدید گلاب بزنم زائر درگاه امام حسین رو.

حسین تو احمد نیستی؟!

احمد خوشبو می کنه. آقا زائرشو با خون و دل قبول می کنه. این پاها راه بهشت داره میره.

حسین یعنی خودتی دیگه دیوونه.

احمد شما پاتون رو بذارید رو زانوی من.

حسین نمی خوام. پاشو ببینم احمد.

احمد من خاک پای مشتاقان کربلام. عشق کربلا دارم. منت به دیده من بذارید که بتونم پاهاتون رو گلاب بزنم. /سعی می کند از چشم حسین دور شود/

حسین چرا داری چهرتو قایم می کنی؟ وایسا ببینم.

احمد کسی هس که پابرهنه باشه و پاهاش رو گلاب نزدم؟

حسین خود خودتی. میشناسمت... حاجی احمد خودمونی. فرمانده گروهان شناسایی. منم حسین... گاهی هم نوحه می خوندم تو گروهانت.

احمد پاهاتون خسته س. بذارید رو زانوی من. گلاب اصله... خوشبوئه. گردوخاک پاتو پاک می کنم و گلاب میزنم بهش. .. این راه راه بهشته.

حسین /سریعا کفشش را درمیاورد تا اینگونه احمد پاهای اورا گلاب بزند/ میدونی چقدر دنبالت بودم ؟ میدونی کیا دنبالتن حاجی؟ حاجی احمد؟ احمد؟

احمد السلام علیک یااباعبدله الحسین. زیارتتون قبول باشه. /احمد شروع می کند/

حسین میدونستم اینجا میتونم نشونی ازت پیدا کنم. هیشکی نتونسته بود ردی ازت پیدا کنه. خودت گفتی من یه سرباز باهوشم که هیچوقت فرماندهمو فراموش نمی کنم. یادت نیس؟

احمد اون یکی پاتونو بیارید بالا لطفا.

حسین زشته یه فرمانده پای سربازشو گلاب بزنه و پاک بکنه. کسی ببینه برات بد میشه. کجا بود تا حالا؟ خیلیا دنبالت گشتن و پیدات نکردن.

احمد سلام منو به آقا برسونید و بگید که من اسیر اینجا موندم و منو هم حلال کنه. شاید روزی راهم افتاد به ضریح شش گوشه ش. / تمام کرده و سراغ دیگران می رود/

حسین کجا میری؟ دلم برات تنک شده حاجی... روتو ازم برنگردون. مطمئن بودم تو اینمسیر می تونم بویی ازت بشنوم.

احمد زائرای بین الحرمین خوش اومدید. غلام زائرای سیدالشهدام. هرکی نذر پای پیاده کرده من غلامشم و گلاب می زنم اون پاهاشو. این پاها راه بهشت رو میره.

حسین خوشا بسعادتت احمد... حاج احمد... / نوحه ای می خواند/

احمد /تحت تاثیر نوحه قرار می گیرد و نشسته حالت گریه به خود گرفته است. یهو از قالب قبلی خود درمی آورد و داد می زند/ گروهان به خط... مگه نگفتم همه چی به نوبه خودش؟ ایست، خبر، دار.... سرباز تو تنبیهی... کلاغ پر دور میدون رو میری. سریع...یک، دو، سه، علی... یک، دو، سه، علی...

حسین /که تنبیه می شود/ تو منو یادت اومد! خیلی خوبه حاجی احمد.

احمد بخاطر اینکه زیاد حرف زدی پامرغی میری تو مسیر خاکریزا.

حسین /پامرغی می رود/ پامرغیتو هم میرم حاج احمد. قربون اون اداهای فرمانده بودنت.... فدای تو بشم ... هرکاری بگی می کنم.

احمد تو هنوز بلد نیستی با مافوقت خوب حرف بزنی. سینه خیز میری تا دور سیم خاردارها.

حسین /سینه خیز می رود/ سینه خیزم میرم. اما...دیگه... داری زیادی جدیش می گیری ها. من فقط گفتم شناختمت... نخاستم که اینجوری تنبیهم کنی.

احمد زود باش... صد تا بشین و پاش. میری.

حسین /بشین پاشو می رود/ هنوزم که هنوزه کله شقی... عین اون زمونا... یادمه بار آخر که برای شناسایی منطقه با گروهان پنج نفره زدیم توی میدون من تا قلب خاک عراق.

احمد از شب قبلش تعریف کن.

حسین /از بشین پاشو وامیایستد/ یکی پوتانیمون رو مثل هرشب گلاب زده بود.

احمد این پاها که تو این پوتینها میرن... راه بهشت رو میرن.

حسین من داشتم نوحه خداحافظیمون رو میخوندم. /نوحه ای می خواند/

احمد این عملیات شناساییه. اما خیلی خطرناک. پنج نفر انتخاب می کنم. اون پنج نفر می تونن وصیتهاشون رو بنویسن.

حسین فرمانده میگه اگه اطلاعات کافی و مطمئن نرسونیم عقب، عملیات بزرگی که پیش روی بچه هاس لو میره.

احمد ما جلوتر نریم کل گردان و رزمنده هامون رو از دم تیغ می گذرونن.

حسین نصفه های شب بود حاج احمد. زدیم زیر سیم خاردارها... از میدون مین می گذشتیم. تو گرا می دادی... من و یکی دیگه درجه ها رو می نوشتیم.

احمد کارمون سخت بود. جلورفتنمون اگه خطرناک بود برگشتمون بدتر خطری شده بود. پیدا کردن مسیری که ازش رد شدی، توی تاریکی شب سختتر بود .

حسین دونفر جلوتر بود و مین خنثی میکردن تا پیش بریم.

احمد من باید همش درجه می گرفتم.

حسین من باید مینوشتم. یعنی با یکی دیگه... که اطلاعاتمون اشتباهی نوشته نشه.

احمد همه جا رو نور گرفت.

حسین منو زدن حاجی...سرتونو بدزدید. تکون نخورید هیچکدومتون.

احمد یکی باید برگرده عقب.

حسین نمیشه حاجی...تکون بخوریم ردمون رو می زنن.

احمد یکی باید برگرده. ما تو تیررس اوناییم... میبینن ما رو.

حسین میدون مینه حاجی. نمیشه به این آسونی. تکون نخورید بچه ها.

احمد هرچی نوشتین بدین نفر عقبی. باید پاشه و فرار کنه تاعقب.

حسین یکی شروع کرد فرار کردن.

احمد تا تیراندازی شرو نشده نفر بعدی هم فرار کنه ... پشت سرش...

حسین خطرناکه... میدون مینه.

احمد تا همدیه رو گم نکردید پشت سر هم فرار کنید.

حسین دومی هم رفت حاج احمد.

احمد شما هم برید. بذارید فک کنن فقط یه نفر بودیم. الانه که لو بریم.

حسین اونم رفت. من و تو هستیم حاجی.

احمد پاشو فرار کن عقب... تا رد دوستاتو گم نکردی.

حسین حاجی پشت سرمون اومدیا.

احمد پشت سرتم. برو .

حسین منور زدن باز... حاجی همه جا مثل روز روشنه. بدو .

احمد برید عقب... برید عقب...

حسین الانه که بارون گلوله و خمپاره بیاد سرمون. بدو حاجی... اومدی؟

احمد برید عقب.

حسین حاجی نمی بینمت. راه افتادی؟ صدامو داری حاجی؟

احمد برید عقب تا شماها لو نرفتید. عملیات نباید لو بره.

حسین حاجی صداتو ندارم. پشت سر مایی؟... همین مسیرو یه راست بیا... امنه مسیر.

احمد برید تا لو نرتیم.

حسین حاجی ما رسیدیم پشت خاکریز. دارن هی منور می زنن تو آسمون. اونا بو بردن ما رفتیم شناسایی.

احمد برید عقب تر شما رو نبینن. برید. /از میدان خارج می شود/

حسین حاجی، صدامو داری؟ کجا موندی؟ / صدای تیرباران و خمپاره بلند می شود/ یا حسین... یا قمر بنی هاشم... خودت به داد حاجی برس... نمی بینمش... منور هم که میزنن فقط دوده و گردوخاک ... صدای تیربارون که کم شد... حاجی نیومد... آفتاب طلوع کرد اما خبری از حاجی نشد. اطلاعات دست فرماندهی گردان بود و خبری از خود حاجی نبود. حاجی برنگشت عقب تا بعثیا فکر کنن که همش اون یک نفر برای شناسایی اومده. اون طرف... توی خاک عراق، حاجی جامونده بود... عملیاتها یکی یکی پشت سرهم اومد و رفت... پرچم فتح و پیروزی بلند کردیم اما حاجی رو ندیدیم. جنگ تموم شد و یاد و خاطره حاجی تموم نشد... کسی نه پلاکی ازش دید نه تیکه لباسی و نه استخونی. گردانهای تفحص در هردو طرف مرز، هرکسی رو پیدا کردن و از دل خاک بیرون کشیدن، دریغ از یه نشونه از حاجی. حاجی احمد... دقیقا همینجا... که زائرای سیدالشهدا بااین آرامش قلبیشون راهی بین الحرمین هستند.... مفقود شد. / پوتین کهنه ای از کیف درمیاورد/ این پوتین... این پوتین از زیر همین خاک بیرون اومده. من که میگم مال حاجی احمد خودمونه... شرط می بندم .چون بوی گلاب میده. حاجی نگو نفهمیدم که شبا میرفتی سراغ پوتینای بچه ها و تمیزشون می کردی و گلاب می زدی توشون رو. میگفتی این پوتینا مسیرشون تا خود بهشته... پاهایی که داخل این کفشا میرن تا خود بهشت باید برن... باید بوی گل و گلاب بدن. متبرک باشن... این پوتین مال حاجی خودمون باشه میبرمش تا خود کربلا... این پاها باید بره تا بهش... حاجی من میدونم یه جایی تو این مسیری ... زیر خاک... بو کنید خاک این مسیرو...بوی گلاب میده... حاجی خودتو برسون که ما هم راهی بهشتیم... (نوحه ای می خواند و راه میفتد)

تمام

برچسب: نویسنده: هستی رستمی تاريخ: سه شنبه 21 اسفند 1397 ساعت: 15:12

صفحه بندی